تبلیغات X
نماینده بیدسان
دنیای نویسندگی و فیلم نامه نویسی

نارین عفرین مغز متفکر عملیات کوبانی

با سلام. 

این روزها فاجعه ی اسید پاشی  که شایع شده بیشتر قربانیانش زنان بی حجاب هستند خیلی ناراحتم می کنه. 

بعد لابه لای صفحات اینترنت  مطلب ها را که می خونم می رسم به اسم نارین عفرین فرمانده زن کوبانی 

دختر 19 ساله ای که با شجاعت داره از سرزمین دفاع می کنه! از افرادی که می خوان زنده بمونن.  

خدای من این دختر چادر نداره، روسری نصفه ای رو سرشه اما سلاح به دست گرفته . اون یک زنه

اونوقت ما تو کشورمون داریم به کجا می ریم! چرا باید اینقدر به مردم گیر بدیم. چرا با فرهنگ سازی نمی تونیم کار کنیم. چرا حجاب را با زبان هنر نهادینه نمی کنیم. چرا باید امام جمعه ی اصفهان حرفی بزنه که باید با چوب تر  بی حجابی را از بین ببریم . اونوقت شاید بنده خدا روحشم خبر نداشته باشه  و یه عده از این صحبت ها سوء استفاده کنن  و اونوری ها  مانور بدن رو این مسائل ! من خودم یه دختر محجبه ام، چادر سر می کنم اما  دست این دختر را می بوسم و درود می فرستم به شجاعت و آرمانش!

ببینید این زن حجابش از نظر ما کامل نیست اما ادمه، شجاعه، دلسوز مردمشه، آزاده اس، از همه مهم تر دل و قلبش پاکه

ما کی باید بفهمیم حجاب فقط پوشش نیست. حجاب قلب و چشم و زبان هست اصلش .

ما باید برنامه ریزی فرهنگی بکنیم. ما باید دخترهایی مثل نارین داشته باشیم که امثالش تو جنگ تحمیلی 8 ساله کم نبودن!

خیلی خوشم اومد.دست مریزاد و به قول هموطنان کردمان : دست خوش

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: خانواده , جنگ , آرزو , ایران , کرد , نارین عفرین

انتقاد از تمام مسئولان دست اندرکار

کاش از مرز شعار اندکی می گذشتند و به  عمل می رسیدند

سلام. با اینکه سرم حسابی گرم کارهای تک و توک عقب افتاده است اما امروز روز خانواده بود.  روزِ  مفهومی که  اهمیتش برای من و همکارانمون در نشریه ی چارقد که حالا فقط یک صفحه ی تکراری از آخرین مطالب روی صفحه اش هم باقی نمانده ، بسیار زیاد بود. 

اما 

حالا دیگر با شنیدن سبک زندگی اسلامی و خانواده و ... خیلی ببخشید حالم به هم می خورد.

بهار 91 اوج فعالیت من با چارقد بود. دنیای جدیدی از دوستانی که تفکراتشان از جنس دغدغه های ذهنی من بود. اما همه چیز به یک باره فرو ریخت. چارقد بی بودجه شد.  انگار هدیه ی  سال قبل به عنوان رسانه ی برتر عفاف و حجاب  در کشور مُهری بود بر پایان کارش. 

بعد اعضای هیئت تحریریه  که هر کدام برای گوشه ای از ایران بودیم ،جلسه ای ترتیب دادیم در سازمان ملی جوانان قم که به دنبال راه کار باشیم و خلاصه چند جلسه ی بعد و کفش های آهنی که به پا کردم. برای یافتن جایی برای حمایت. از اولین  سایت مدافع حقوق زن و خانواده در ایران. آن روزها هنوز مقام رهبری هم سخنی از سبک زندگی اسلامی نزده بودند که شعار و لق لقه ی زبان مدیران و مسئولین شود. 

شروع کردیم.خاتم، اوج، جبهه ی فرهنگی انقلاب، سرچشمه، چند نهاد در تهران، سازمان تبلیغات، پژوهشکده ی باقرالعلوم، سازمان پژوهش اسلامی صدا و سیما و در آخر معاونت امور زنان و خانواده ریاست جمهوری و ... هر جایی که می شد فکرش را کرد. 

یا جواب سر بالا دادند، یا قبول کردند با شرایط  نابرابر و نادرست، یا خیلی هنرمندانه پیچاندنمان و خلاصه  الان سال 93 است و این تلاش ها به ثمر نرسید. 

برای من یک کلیشه شده است این رفتار. برای طرح های مستندم ، طرح های تاریخی و انیمشینم و... که همه در کوران سختی این رفت و آمدها حالا در گوشه ای از قلبم و کمد برگه هایم  خاک می خورند.

من یک نویسنده ی فرهنگی هستم. هر جا می روم  می گویند سبک زندگی اسلامی، خانواده ما دچار بحران شدید هست و قس علی هذا...

ما فقط  یاد گرفته ایم خوب شعار بدهیم، خوب و بی جهت بودجه صرف اردو  و جشنواره و آمدن مهمان های خارجی به کشور کنیم.

انتقاد دارم ، انتقادی منصفانه از روی دلسوزی. چه می شد ان هزینه های میلیاردی همایش بیداری اسلامی بانوان جهان اسلام  را، هزینه های سرسام آور جشنواره فیلم مقاومت و فجر و ... را که شنیدم ، هزینه های آمدن فلان شخصیت زن افریقایی  به دعوت صدا و سیما و هزاران بریز و بپاش نادرست را یک بار صرف ایده های جوانان مستعد و دغدغه مند کشور می کردند. کاش از مرز شعار اندکی می گذشتند و به عمل می رسیدند.

انتقاد دارم از کار فرهنگی، از بی برنامگی، از نبودن افراد شایسته در پست های مدیریتی و کاربردی!

کفش های آهنی ما که پاره شد و به نتیجه نرسیدیم. ان شالله بعد از این بچه های ما ،آیندگان ما اگر خواستند کاری کنند به نتیجه برسند.

حرف زیاد بود، از واکنش و بعضا حرف های جوک مانند در مورد سطح سواد و فرهنگ برخی مدیران و مسئول ها و دست اندرکاران، از جلسات متعدد بی نتیجه ! می توانستم با قلم اصلیم  با  زبان احساس بدی که دارم ، با یادآوری زحمات دوستان در برگزاری جلسات متعدد برنامه ریزی و مدون کردن پوروپوزال  بنویسم! اما سعدی  ملک هنر و فرهنگ ایران زمین  آورده است که :

جز راست نباید گفت / هر راست نشاید گفت

برای مثال ما در طرحمان یک برنامه ی مدون داشتیم برای این معضل  که گاردین هم از آن گزارش می دهد.

گزارش گاردین از وضعیت ازدواج در ایران

والسلام


دسته بندی :
برچسب‌ها: چارقد , روز خانواده , انتقاد , فرهنگ , سبک زندگی اسلامی

عید غدیر خم مبارک باد

عید غدیر خم بر تمامی مسلمانان، شیعیان دوستان ، هم میهنان ، عدالت طلبان و آزادی خواهان جهان مبارک باد.


دسته بندی :
برچسب‌ها: عید , تبریک , عدالت

تقدیم به سیمین دانشور

سلام.امروز نمی دونم چرا  یاد سیمین دانشور و  رمانش افتادم.  

همین جوری دلم خواست متنی را که از سووشون برا ساییت به دخت نوشتم رو بزارم باز رو بلاگم

چقدر دلم خواست عاشق بشم

کاش زودتر برگ‌هاش رو ورق می‌زدم و خط‌های سیاه صفحه‌ی سفید رو که سال‌ها توی این کاغذها جا خشک کرده بود رو می‌خوندم.

سیمین از اول قصه تا آخر قصه، داشت زندگی زری رو  روایت می‌کرد. زری که یه جنس مونث بود. همین جنس مونثی که وقتی ما مدرسه می‌رفتیم, داشتن تو گوشش می‌خوندن که زن باید بره درس بخونه، بره دانشگاه، بره سر کار، مگه زن‌ها رو خلق کردن فقط واسه ظرف‌شستن یا بچه بزرگ‌کردن! اونوقت بود که ما وقتی آرزوهامونا کنار هم می‌چیدیم, همه‌ی اینا رو می‌ذاشتیم حتی اینکه بریم تو یه معدن وسط بر و بیابون مهندس بشیم یا بریم یه سیاره دیگه. اما خبری از عاشق‌شدن نبود اصلا.حتی اونایی که خانواده‌هاشون سنتی بودن و باید دخترا رو زود شوهر می‌دادن،ت و رویاهاشون سی‌سالگی رو کنار می‌ذاشتن برای ازدواج.البته بگذریم که خیلیاشون ۱۵ سالگی ازدواج می‌کردن.واقعن چرا؟

چرا باید این‌جوری می‌شد؟چرا پس زری قصه‌ی سیمین درس‌خونده بود،قرآن بلد بود، زبان خارجی می دونست،اما عاشقم شده بود. یه روزی که وقتی نوجوون بود و بچه مدرسه‌ای,آدرس به یه سوارکار خوش‌قد و بالا با چشم‌های سبز زمردی داده بود که می‌خواست بره جایی و نمی‌شناخت! همون روز که یه سری اراذل ریخته بودن شهر و از مدرسه برا دخترا چادرچاقچول خواسته بودن که امنیت داشته باشن،زری که مادرش مریض‌خونه بود, از یکی چادر خواسته بود و از قضا اون هم داده بود  همین سوارکار, چادر رو براش آورده بود و بعد از اینکه رسونده بودش خونه, ازش خواسته بود که زودتر بزرگ بشه و زری تو دلش یه جا خالی کرده بود به اندازه‌ی بی‌نهایت, برای اون سوارکار. حالا همه‌ی اون حرف‌هایی که از مدرسه تا خونه تو مسیر با هم زدن به کنار.

تو افسانه‌ها بود که یه شاهزاده با اسب سفید سر می‌رسه و دختر قصه رو با خودش می‌بره.اما اصلا برای ما از این چیزها نمی‌گفتن. واقعن چرا؟

زری قصه‌ی سیمین همون عشق رو تو دلش نگه داشته بود و حتی به پسر عزت‌الدوله‌خانوم که حمید بود و خیلی هم پول و پله داشت،جواب رد داده بود. منتظر یوسف بود و رسم وفا رو نگه داشته بود. زری اونقد زیرک بود و شجاعت داشت که به حمید که مرد هیز و بدچشمی بود جواب رد بده. آخه زری از یه خونواده‌ی سطح پایین بود و  نمی‌شد با سطح زندگی حمید یا یوسف مقایسشون کرد. اما زری انقدر زیبایی داشت که چشم حمید دنبالش بود و یوسف هم که آرزو کرده بود زود بزرگ بشه!اما یوسف فقط عاشق چشم و ابروی زری نبود،اون از وقار و شجاعت و سطح فکر زری  هم خوشش اومده بود. وقتی با یوسف عروسی کرد, یوسف یه جفت گوشواره با سنگ‌های زمردرنگ که از مادرش به یادگار مونده بود رو بهش داد.زری همیشه زمردای گوشوارشو تو چشمای یوسف می‌دید.

مثل قصه‌های پریزاد, وقتی یوسف ازش می‌خواست بزک صورتشو پاک کنه و با رنگ و لعاب صورت خودش بیاد پیشش و می‌گفت خودت قشنگتری،اونوقت دست‌های زری رو می‌گرفت و زری سرش رو می‌ذاشت روی قلب یوسف و تمام غمای عالم که با اومدن انگلیس‌ها به جنوب و بدبختی‌های حاصل از حضورشون همه جا را گرفته بود از دل زری پرواز می‌کرد. زری خوشبخت بود با یوسف!اونا  یه خسرو  داشتن که تازه پشت لبش داشت سبز می‌شد و دوتا دختر کوچولوی دوقلو که زری به خاطر به دنیا آوردنشون نذر کرده بود که برای زندانیا و دیوانه‌هایی که تو آسایشگاه بودند, نون و خرما ببره.

یوسف, واقعن سوارکار افسانه‌ای بود.با اینکه تو خارج تحصیل کرده بود اما مثل بقیه‌ی تحصیلکرده‌ها و مالکین شهر قبول نمی‌کرد زیر یوغ ظلم اجنبی‌ها بره و می‌خواست که تو وانفسای خشکسالی و قحطی اول به مردم خودش برسه.حتی وعده‌های آن‌چنانی که چشم خیلیا رو گرفته بود هم, کارساز نبود. زری نگران شاهزاده‌اش بود و قلبش با هر صدای در و نامه و خبری که میومد تند تند می‌زد. حتی بعضی اوقات از یوسف می‌خواست که باهاشون همکاری کنه, نکنه یه وقت بلایی سرشون بیارن.

حالا یوسف که می‌دید زری انقدر می‌ترسه, شاکی شده بود که من زری شجاع خودم رو می‌خوام. اما زری دلش آشوب بود، می‌ترسید که شجاعت و ایستادگی‌ش باعث بشه یوسف رو از دست بده. حتی انقدر که وقتی دختر حاکم, گوشواره‌هاشو امانت گرفت تو عروسی بندازه, جرأت نکرد اونا رو پس بگیره. زری فکر می‌کرد به شجاعتش و اینکه چطور وقتی خانم معلم به خاطر روزه‌گرفتن مهری, دوست همکلاسی‌ش اون رو انداخت زمین و به زور خواست چیزی بهش بخورونه و قدغن کرد حرف‌زدن با مهری رو،موند پیش مهری و با شجاعت از دوستش طرفداری کرد.حالا چرا دیگه شجاعتش رو از دست داده بود؟ نه, زری هنوز شجاع بود، اما نمی‌خواست یوسفشو از دست بده. اما یوسف ازش می‌خواست در برابر زور اجنبی و نوکراش وایسته،حتی اگه به قیمت جونشونم تموم شه. بالاخره تقدیر کار خودش رو کرد.اجنبیا یوسف رو موقع تقسیم آذوقه بین مردم شهید کردن. زری موند بی‌یوسف. وقتی مردم خواستن جنازه یوسف رو ببرن دور شاهچراغ تشییع کنن،بزرگای شهر می‌ترسیدن که آشوب بشه و ژاندارمری مأموراشو آماده کرده بود. اما زری که حالا می‌خواست شجاعت خودش رو بروز بده، حالا که یوسفش رفته بود،حالا که دیگه از دشمن نمی‌ترسید و می‌خواست انتقام بگیره، حالا که خانواده حاکم گوشواره‌ها رو پس فرستاده بود و دیگه زمردای اصلی زری رفته بود به یه خواب ابدی،محکم ایستاد و گفت باید یوسف رو ببریم تشییع کنیم تا همه بفهمن اون چه بزرگ‌مردی بوده. زری منتظر زمزمه‌های بعد از شهادت یوسفش بود. منتظر یه انقلاب!

دارم فکر می‌کنم اون جنس مونثایی که همسراشون رو فرستادن جبهه هم مثل زری شجاع بودن. به خاطر ملتشون و مردمشون و دین باید ترس رو کنار می‌ذاشتن.

خب آخر قصه‌ی خودم اینکه منم دلم یه همچین مردی رو خواست. شجاع، نترس و آزاده.مردی که وقتی بزک صورتتو ببینه ازت بخواد پاکشون کنی، چون خودت خیلی قشنگتری براش، مردی که اگه یه طوفانی مثل اجنبی بیاد, سینه‌سپر کنه برا دشمن و از زنشم بخواد شجاع باشه. مردی که مرد باشه و وقتی از خونه دور شد, دل زنش پرواز کنه سمتش و روزها رو بشماره تا بیاد. وقتی خبر شهادتش رو آوردن, انقدر به هم بریزه که فکر کنه دیوونه شده اما بعدش سرشو بلند کنه و یاد شوهرش بیفته و بگه من باید راهشو ادامه بدم.

وقتی سووشون رو خوندم بیشتر از اینکه یه قصه بشنوم, از یه خطه‌ی عزیز کشورم و مردمش تو یه زمان خاص، داستان زن‌بودن رو شنیدم،داستان زری رو که هم تونسته بود تحصیل کنه و تو اجتماع باشه و هم اینکه عاشق بشه و یه خانوم کدبانو و یه همسر عالی و مادر مهربون.

حیف که سیمین رفت.وقتی کتابشو خوندم دلم ترکید که چند هفته قبل از اینکه پرواز کنه خواستیم بریم ببینیمش اما گفتن دیگه نمی‌تونه.دیگه خسته است. خوش به حال جلال که همچین زنی داشت با این قلم قوی.

زنی که تونست عشق رو در من زنده کنه! یه عشق زیبا و واقعی. برا همین می‌گم چقدر دلم خواست عاشق بشم.


دسته بندی :
برچسب‌ها: سیمین دانشور , تاریخ , کتاب , آرزو , ایران , نویسنده

چرا به ترک ها خر میگویند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ترک خر شد ?!!!!

چرا ترک خر شد ?!!!!
بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها شورش کردند و بر علیه استبداد و شاه مستکبر قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد ۶ماه تمام شهر در محاصره بود.قحطی و کمبود غذا بیداد کرد.اما مردم تسلیم نشدند .پیغام مردم شهر به محاصره کنندگان این بود. غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم.یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم.همه جا پیچید ترکها خر شده اند کاه و یونجه می خورند.


حالا تو بگو قومی که به خاطر شرف و عزت کشورش یونجه میخورد خر است یا کسی که به این همه دلاوری میگوید خر.
بله خر کسی است که به زنان و مردان قهرمان کشورم میگوید خر

زنده باد ملت ترک ، زنده باد آذربایجان غیور 

یاد و راه  دلاورمردان و قهرمانان مشروطه بالاخص ستارخان و باقر خان گرامی باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 9:28  توسط اصغر کاوه / وبلاگ غدیر سریش آباد
شعر استاد شهریار در  جواب به این قشر از حتاکان به قومیت ها بالاخص قوم سرافراز ترک
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

دسته بندی :
برچسب‌ها: ترک , تاریخ , مردم , مشروطه , شهریار , ایران , شعر

ازدواج موقت

سلام.

ساعت حدود یک و ربع از شب گذشته و من دارم به خاطر پرونده ای که قراره در مورد ازدواج موقت کار کنیم  تمام مطالب و نت را زیر و رو می کنم!

عجیب در موندم از این همه فعالیت در مورد ازدواج موقت ! باورم نمی شه! آخه هر قدر هم خوشبین باشیم به مقوله ی تحقیق و پژوهش تو کشور عزیزمون  باز هم این حقیقته که تحقیق و پژوهش  خوبی انجام نمی دیم.

یا فقط محض پر کردن پایان نامه برای نمره  ورق سیاه می کنیم.

بماند این حالا...

موندم تو کشور ما دختر برای رفتن به خارج باید ازدواج کنه، اجازه والدین داشته باشه، و....

حالا شاید این دختر بره مثلن یه پروفسور مثل پروفسور سمیعی بشه برگرده یا یه جغرافیدان و ریاضیدان و ... خلاصه 

اما دارم می بینم  به به چه قدر فتوا  اومده که دختر بدون اجازه پدر می تونه این کار رو انجام بده!!

یادش بخیر قدیم ها چه فتوایی داد آیت الله میرزای شیرازی ، خیل  سیاستمداران استعمارگر رو انگشت به دهان کرد و از چاپیده شدن کشور توسط بیگانگان جلوگیری کرد!

کجا وایستادیم الان واقعا؟!

چرا یکی از مراجع عزیز ما که مردم انقدر اردات دارند بهشون و ارکان مذهبی جامعه ی ما را تشکیل میدن  یه فتوا راجع به ازدواج دائم ترتیب نمی دن؟ 

مثلن  اینکه به جای اینکه همون 2 یا 3 تومن وام ها رو که نمیدن یه چیزی بزارن روش ، یه کم بگن شبکه ی بازار کم تجملات تبلیغ کنه، یه کم چه می دونم  چرا کشورهای  دیگه که تو مناظره تلویزیون گفت برا ازدواج دائم خونه وماشین میدن  حتی برا بچه دار شدن ،چرا  توصیه نمی کنن یاد بگیرن  مسئولای ما!

یا مثلن مهریه که انقد حرف و حدیث پشتشه و من از یکی از خانم هایی که داشت درس قضاوت می خوند شنیدم که  اکثرن این سکه ها و افزایش قیمتشون پیر مردم را دراورده و باجه های طلاق را روبه راه کرده کسی فتوان نمیده ایها الناس طبق قوانین شرعی ما اصلن فکرشو تا 2000 سال بعدم نمی کردیم که سکه از 150 بکشه به 1500 پس مهریه به نرخ اون روز !

در عجبم واقعن ...

تو این بحبحه بازار خیانت ، ازدواج موقت هم بشه مزید بر علت تراشی برخی 

اتفاقن امروز بوی پیراهن یوسف رو دیدم .دایی غفور که غریبه اس و دایی شیرین می شه و اونو از هزارتا افت حفظ می کنه! واقعن داییش می شه! 

اما اگه الان بود با این اوضاع لابد می گفت من چند ساله زن ندارم توام بی پناه، بی کس ، برادرت برنگشته بیا زن موقت من شو....

جامعه ی ما اون بود. غریبه دایی می شد. پناه می شد ، کوه غیرت 

دست زدم برا حاتمی کیا واقعن ... دست زدم براش 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: مشکل , فیلم , زن

روز گردشگری مبارک

سلام به همه ی مردم ایران زمین 

روز گردشگری مبارک

شده حتی با هم کنار خانواده یه گردش کوچولو برید

اگه  برا دیدن آثار باستانی و غار و دشت و کوه ... هم رفتید که  عالی اصلن 

این روز رو خیلی دوست دارم خیلی 

5 مهر بهترین روز برای دیدار، و یا آگاهی و اطلاع راجع به اماکن گردشگری ایران هست

غافل نشید حتی از خوندن 

در پناه حق 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: آرزو , سفر , تبریک

ازدواج موقت صیغه ی جدید زن آزاری

نقد دیدگاه  ترویج ازدواج موقت

این متن را بعد از مشاهده ی فعالیت  برخی دوستان هنری برای ترویج ازدواج موقت در جامعه  نوشتم. برایم عجیب و غیر قابل تصور بود.

پیشاپیش ممنون از نگاهتان 

از دیدگاه عقلانی

ببینید جامعه ی ما الان در حال عبور از سنت به مدرنیته است.
بعضی رفتارها تو دانشگاه ها که مسئولین و کارشناسان به اصطلاح مذهبی  به این ها استناد می کنند هم ناشی از تفکیک جنسیتی  در بعض موارد و مهم تر فعال نبودن دانشگاه ها به لحاظ علمی هست. 
اگه دانشگاه ها از لحاظ علمی پویا بشن دانشجوها وقت نمی کنن سراغ این موارد برن و در نهایت اگه هم باشه کسی را انتخاب می کنن برای زندگی. 
به نظر من به جای اینکه ما نظریه ی فرویدی  و همین جهاد نکاح تکفیری ها و نظریه ی جنسیتی  را کپی کنیم تو جامعه و ازدواج موقت ساعتی 50 تومن  رو با صد ها سایت ترویج کنیم  باید اساس اقتصادی  ازدواج  و تشکیل زندگی را فراهم کنیم. مراجع عظام ما باید کارهای خیر و خدا پسندانه را در این راه تبلیغ کنند.
ببینید ما به  دهه ی شصتی ها   اصلن دوست داشتن جنس مذکر و مونث رو یاد ندادیم. گفتیم درس بخونید می خواهید چی کار ازدواج و ... سن ازدواج رفت بالا و حالا هم اقتصاد مانعشون می شه و سن بالا...
الانیا رو هم می خواهیم با این متد از این ور دیگه حریص کنیم. آموزش صیغه موقت تو مدارس افتضاحه، حتی تو فضای مجازی .الان شما چشماتون را باز کنید دست هر بچه ای یه تبلت یا گوشی همراه هست ، نکنه می خواهید این سایتای خودتون رو فیلتر کنید. ؟!. شما  تو دانشگاه تنظیم جمعیت رو قبول نمی کردید ، کتاب های ما حتی یه رفتار عاطفی زنانه ترویج نمی کردن چه برسه به صیغه شدن. 
این جا لبنان یا عربستان نیست. اون جا زن هیچ ارزش عاطفی برای مرد نداره. هر زنی 10 هوو داره. تمام این زن ها به لحاظ  روحی افسردگی دارند. 
اونوقت می خواهید تو ایران این رو ترویج کنید؟ ایران؟! فکر کنم فرهنگ  این دو تا جامعه رو قاطی کردن  کارشناسان؟ کار علمی صورت دادید؟ سرشماری کردید؟ چند در صد زنان ایرانی  قبول می کنن شوهرشون ازدواج موقت داشته باشه. به هر حال چیزی که آزاد می شه و ترویج دیگه مرد و پسر نداره که! 
چی این وسط به زن ها می رسه؟
چه چیزی باعث شخصیت متعالی زن می شه؟ روسپی گری به  روش جدید؟ کلاه شرعی  برای ترویج فساد و فحشای بیشتر؟
فرهنگ ما قبول نمی کنه دختر بره دوست پسر بگیره  ، حالا می خواهید دختر به پدر بگه من ...
نعوذبالله ...
تو کشورما فکر می کنید مردم با دختر ازدواج موقت کرده ازدواج دائمی می کنن. این  کل زندگی قادر به تشکیل خانواده نخواهد بود مثل زن های روسپی زندگی خواهد کرد. مردان هم که می توانند در شرایط جامعه برن و دخترباکره بگیرن و دائم ، با این مضخرفات  و تنوع طلبی حاصل شده به زندگی دائم خیانت خواهند کرد.
سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
این یه برگشت متحجرانه و عقب مانده کردن شخصیت زن هست. دادن اطلاعات جنسی زن تو سایت چه فرقی با مراکز تفریحی دوبی داره که آلبوم زن دارن یا فحشاخانه های کشورهای دیگه؟ صیغه و ازدواج موقت در سخت ترین شرایط جنگی و جایی که دیگه واقعن طرف نمی تونه عفت حفظ کنه اتفاق می یوفته  و توصیه می شه. نه دم به دقیقه. 
شما در مورد کاباره های تهران این رو شنیدین که زمان اون ها  افراد زیر 18 سال ممنوع بوده ورودشون؟ این حقیقته. حتی این ها بیش تر محض شراب فروشی فعال بودن تجارت می کردن و افراد کم درامد رو راه نمیدادن . یعنی اصول داشتن .لابد مثل برنامه های مثلن +18و....اونوقت ما به چه حکمی اخلاقی و دینی  می خواهیم این کار را بکنیم.
ما باید فرهنگ سازی برای صداقت و وفاداری در زندگی مشترک داشته باشیم.
نه این جوری! زندگی تمام زنان متاهل تحت خطر قرار می گیره چون اکثرن  دانشجوهای بی زن بدبخت بی پول از این موضوع استفاده نمی کنن بلکه اکثرن مردان زن و بچه دار  راهشون باز می شه.
بعد کی جواب این چن هزار بچه ی بی شناسنامه ی ازدواج موقت ها را داده ؟ می دونید همشون حتی نمی تونن الفبا یاد بگیرن؟می دونید خیل مادرها با پرداخت کلی پول  تازه زن دیوانه و شل و خل و چل می شن که بچه اشون شناسنامه بگیره؟
کی این زن ها را قبول می کنه...
کی می تونه با مرد تنوع طلب زندگی کنه؟
این زن تنوع طلب شده فردا ازدواج دائم هم بکنه  خیانت خواهد کرد.
به شرف، انسانیت، دین ، فرهنگ 
به این قانون متوسل می شن و کلاه می زارن سر مردم که :
ه ماده‌ی 28 قانون اساسی اشاره می‌کند: «هرکس حق دارد شغلی را که بدان مایل و مخالف اسلام، مصالح عمومی و حقوق دیگران نیست برگزیند.»
واقعن   زن ها انقدر بی عرضه هستن؟ برن کار کنن؟ خیاطی، گلدوزی، کار خدماتی تو هتل و بیمارستان ومنشی ،کارگرو هزارتا شغل دیگه! باید تن فروشی کنن به ساعتی 50 تومن!
که بگن خیلی زنن؟ که بگن مثلن ما نمی ریم سرکار  از راه درست پول در میاریم!
 
تو کشورهای دیگه برنامه ریزی می شه رو مباحث علمی و تحقیقاتی! نظریه ها و تفکرات اجتماعی جدید ! تولید علم و فرهنگ ، پیشرفت و توسعه ی کشور و.... من موندم  انگار ما رو قله ی سعادت علمی نشستیم ، همه ی کارها تموم شد، فقط همین مشکل بزرگ کشور ماست! مثل یک لطیفه ی خنده دار می مونه!
ما با این کارها وارد مراحل بحرانی تری نسبت به بحرانی خواهیم شد  که نظریه ی فروید در غرب ایجاد کرد!
بیایید به دور از جنسیت ها به شخصیت انسانی که خداوندگار بزرگ پاک و بی آلایش آفریده احترام بگذاریم. 
بیایید  عشق و محبت و وفاداری و صداقت آموزش بدهیم.
 
 
برای آگاهی از تفکر یک مشت دیوانه ی مرض جنسی  و قائل بودن حق برای خودشان مراجعه کنید به :
کافرها ورود پیدا نمی کنند
ادامه را کلیک کنید و با کافر واقعی آشنا شوید

ازدواج موقت با کارت ملی/ گفت‌وگو با مسئول ثبت‌نام سایت صیغه ایرانیان     

حیف نام مقدس ایران  که این همه شهید دادیم ، این همه خون دادیم

که اراذل دکه باز کنن برا خودشون

والسلام
 
 
 

دسته بندی :


مرگ از نگاه صمد بهرنگی

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم باید زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه رو شدو، که می شوم، مهم نیست
مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
مرحوم صمد بهرنگی
روحش شاد
 
 
 
کاش  ما هم بعد از مرگ ....

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: مرگ , صمد بهرنگی

شهریار شاعری برای تمام دوران

شاید تاریخ کمتر شاعری را به  خود دیده باشد که در کمال هنرمندی با دو زبان زنده ی دنیا ، طوری که آدمی را لبریز از احساس و شعف کند شعر بسراید.

سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار یکی از همین دردانه های گران بهای شعر و ادب است که به دو زبان شیرین آذری و فارسی شعر سروده است.

شاعری که طبیعت را با تشیه های بکر به تصویر می کشد و  مرز شاعر مذهبی و ملی و بومی را که امروزه  کاربرد پیدا می کند ز هم می گشاید و شعر را که تراوش احساسات پاک و بی آلایش یک شاعر است بر روی کاغذ حک می کند.

به راستی این شاعر بزرگ  را می توان برترین شاعر ایران زمین در تمام ادوار نامید. 

یاد و نامش گرامی باد. به یاد شعرش که می خواست یادش باشیم . شهریار ملک سخن  همیشه به یادت هستیم.

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله

بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون

و یکی از اشعاری  که به زبان فارسی سروده است.

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم 
چـو درمانم نبخشیدی به درد خویش خـو کردم
 
چرا رو در تو آرم من ، که خود را گم کنم درتو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجوکردم
 
خیـالـت سـاده دل تر بود و با ما از تو یکـروتـر
مــن ایـنـها هـردو با آیـیــنه دل روبـرو کــردم

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: اشعار شهریار

از شهر خسته شدم

وقتی  دوست دارم از شهر برم!

همیشه دوست داشتم یه معلم بشم یا یه کشاورز یا یه راننده اتوبوس یا نمی دونم شایدم یه چوپان.

نه اصلن همچین فکری نکنید. آدم یک بام و دو هوایی نیستم. تمام این تفاوت ها به خاطر اینه که من یه چیز رو دوست داشتم. طبیعت، کوه، دشت. همیشه وقتی از کنار روستاها و کوه های کنار جاده می گذشتیم از فرط خوشحالی از خودم بی خود می شدم.  همیشه آرزو می کردم اتوبوس خراب بشه من وسط کوه و دشت پیاده بشم و قدم بزنم. کنار رودخونه بشینم و موجی که حباب دهن ماهی ها درست می کنه نگاه کنم.

بعضی وقتا که تا آخر جاده اتوبوس می رفت و فقط  تو یه رستوران نگه می داشت که مسافرا نماز بخونن و غذا بخورن، با عقل بچگیم می گفتم چی می شد من سوار اسب یا الاغ راه را بیام. اونوقت هر جا دلم خواست نگه می دارم. همیشه دوست داشتم کنار پنجره بشینم.

به هیچکدوم از اون آرزوها نرسیدم.  حتی معلم روستا هم نشدم.  به قول معروف تا به ما رسید دل آسمون تپید.

اما هنوزم  حس قشنگی رو که دارم از دست ندادم.  هنوزم وقتی می رم تو جاده یه حس خاصی پیدا می کنم.  دوست دارم دیر تموم بشه. هیچوقت از اینکه راه طولانی بشه خسته نمی شم.

شایدم بهش رسیدم. تو ذهنم ، تو نوشته هام تو تک تک واژه هام. من عاشق طبیعتم.  از شهر خسته شدم. خیلی خسته شدم.

دلم یه جیپ یا یه تویوتا یا یه لندور می خواد که با خانواده ام بزنیم به جاده، کوهستان، غار !

هر جایی که به دور از غوغای این شهر باشه!

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: آرزوها , دل نوشت , خاطره , شغل , سفر

ساختار سه پرده ای سید فیلد

کارگاه پیشرفته ی استاد بابک تبرائی

ده نقطه ی زمانی سید فیلد

سلام. در ادامه ی مباحث فیلم نامه نویسی کارگاه پیشرفتهی فیلم نامه نویسی استاد باباک تبرائی  خلاصه ای کامل و مفید برای  فیلمنامه نویسان عزیز  ارائه می دهم که استاد آن را به صورت دست نویس به هنرجوها ارائه دادند تا بتوانند استفاده کنند.

به نام خدا

ده نقطه ی زمانی سید فیلد

1-   تصویر آغازین (opening image)

اولین تصویری که فیلم ارائه می دهد باید کل فیلم، به ویژه لحن فیلم را در خود خلاصه کرده باشدو نویسندگان غالبا  پس از اتمام فیلم نامه این صحنه را بازنویسی می کنند.

2-   حادثه ی محرک ( inciting incident) یا کاتالیزور (catlyst)

نقطه ای در داستان که پروتاگونیست با مشکلی رو به رو می شود  که زندگی اش را متحول خواهد کرد، این همان زمانی است که کارآگاه پرونده ای را قبول می کند  یا پسر دختر را می بیند!

3-    نقطه ی عطف اول (plot point 1)

صحنه ای در اواخر پرده ی اول که به طوری حداکثری و با پرشی غافلگیر کننده ، زندگی پروتاگونیست را متحول کند.

پایان پرده اول

4-   یادآور 1 (pinch1)

نقطه ای که در حدود چهار هشتم 4.8 از کل متن (اواسط نیمه ی اول از پرده ی دوم) رخ می دهد و با مجسم تر کردن کشمکش اصلی درام، کشمکش کلی فیلم را به ما یادآوری می کند.

5-   نقطه ی میانی ( mid  point )

صحنه ای مهم در اواسط فیلم نامه که اغلب از طریق ایجاد واژگونی در بخت کاراکتر اصلی یا کشمکشی که داستان را به جهت دیگری می اندازد و از یکنواختی پرده ی دوم جلوگیری می کند.

6-   یادآور 2 (pinch2)

صحنه ای در حدود پنج هشتم 5.8 از کل متن (اواسط نیمه ی دوم از پرده ی دوم ) رخ می دهد و همانند یاداور 1، کشمکش اصلی را به مخاطب یادآوری می کند.

7-   نقطه ی عطف دوم ( plot point 2)

صحنه ای در اواخر  پرده ی دوم که عمدتا از طریق یک واژگون سازی دراماتیک، پرده ی دوم را تمام کرده و ما را از مواجهه به سمت حل و فصل (پرده ی سوم) می برد.

در این صحنه معمولا پروتاگونیست به لحاظ روحی و یا شرایط بیرونی برای مواجهه ی نهایی با رقیب آماده شده و یا جزء آن چاره ی دیگری برایش نمانده است.

پایان پرده دوم

8-   رویارویی نهایی ( showdawn)

در اواسط پرده ی سوم، پروتاگونیست با مشکل اصلی داستان مواجه شده و یا بر آن غلبه می کند و یا مغلوبش می شود.

9-   حل و فصل نهایی (resolution)

مسائل مربوط به داستان حل و فصل می شوند.

10-                      موخره (tag)

طی موخره یا گره گشایی ،گره های شل داستان محکم و تمامی داستان ها به پایان می رسد.

پایان پرده ی سوم

 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: الگوی فیلم نامه نویسی , کارگاه فیلم نامه نویسی استاد بابک تبرائی , آموزش فیلم نامه نویسی پیشرفته

داعش و صهیونیست دو لبه ی تیز یک قیچی

سلام. طبق معمول برای گذراندن اوقات  استراحت داشتم شعر می خوندم که این شعر رو دیدم. چقدر تداعی کننده ی این بیت سعدی شیرازی هست که می گه :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد رزوگار 

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی 

نشاید که نامت نهند آدمی

این شعر رو روی سر در سازمان بین الملل نوشته !

تو این سال ها یه چیزی خیلی به گوشم رسیده اینه که ما ایرانی ها خیلی شعار میدیم اما موقع عمل خبری ازمون نیست. اما  انگار مسری هست . شعر سعدی شیرازی زینت بخش سازمان بین الملل هستش اما انگار موقع عمل کسی نیست. همه جا آدم می کشن و اونجا مسئولین سکوت می کنند. و وقتی عمق فاجعه خیلی دیگه از حد می گذره  کم کم یه واکنش هایی نشون میدن.

فکر نکنم سعد ی موقع گفتن این شعر بنی آدم رو به مسیحی و یهودی و مسلمون و زرتشتی و ... تقسیم کرده باشه. یه کلمه گفته: بنی آدم.

افسوس که این همه مسلمون ها رو کشتن کسی واکنش نشون نداد، حتی خود پاپ که نماینده ی دین صلح مسیح هست و یا همین آقای بان کی مون. دارم فکر می کنم تبعیض تا کجا ! دارم فکر می کنم سایه چطور به این  محتوا می رسه که این شعر رو می گه! 

دارم فکر می کنم واقعا ما ایرانی ها  اهل شعار نیستیم. لااقل تا جایی که من خوندم. اون از کوروش بزرگ که یهودی ها رو از دست حاکم بابل نجات داد و این از حکومت الان ما که همه جوره پای مظلومین تو هر جا وایستاده. دادم می زنه! منتها کسی گوش نمی ده.

اونوقت  یکی تو همین کشوری که سازمان بین الملل توش مستقره می گه ما داعش رو ایجاد کردیم نقشه ی خاورمیانه رو تغییر بدیم و علنا داره می گه من دستم به خون هزاران نفری که سرشون بریده شده، آبروی هزاران زنی که بهشون تجاوز شده و میلیون ها ادمی که آواره شدن آلوده است. دست های خونیشو نشون میده اما کسی بهش کار نداره.

من نمی دونم شیعه و سنی و مسیحی و یهودی چه فرقی دارن. ادم ادم هست.من که شیعه هستم تا جایی که می دونم  پیامبرم و امامم علی علیه السلام همیشه  حق مسیحی و یهودی و مسلمون رو رعایت کردن. فرقی نداشته براشون

افسوس...

کی جامعه ی جهانی می خواد به خودش بیاد و جنایتکاران جنگی رو مجازات کنه معلوم نیست.

اللهم العن قوم الظالمین 

آمین 

.گالیا / هوشنگ ابتهاج

منبع :مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران

93/04/14

نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان...

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.


دسته بندی :
برچسب‌ها: شعر , آرزو , دشمن , سازمان بین الملل , حقوق بشر

عید سعید فطر

عید سعید فطر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد


دسته بندی :
برچسب‌ها: عید

تکاب شهر آبا و اجدادی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: آرزوها , ایرانگردی , سفر

مرجان نازقلیچی سومین فرماندار بانوی کشور

بخوانید در مورد زنان ایران زمین که با حفظ عفت و حجاب می توانند در کارهای بزرگ و حساس ایفای نقش کنند. برای  خانم مرجان نازقلیچی  آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . آخه از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من هم یکی از آرزوهای بزرگم اینه که یه سمت این جوری البته نه صرفا به خاطر سمت و میز و ... نه اصلش اگه خدا قبول کنه نیست خالص خدمت به مردمه  مخصوصا مردم شهرستان خودمون . التماس دعا 

ان شالله که بتوانند در بندر ترکمن به بهترین نحو مدیریت و خدمتگزاری کنند.

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

بايد به اين باور رسيد كه مديريت زنان كم از مردان ندارد. اين باور ابتدا بايد در زنان كشور تزريق شود تا كم كم جامعه قبول كند مديريت جنسيت بردار نيست. انتخاب سومين زن براي فرمانداري اين بار در يكي از مرزهاي شمالي حاكي از عزم دولت براي تزريق اعتماد به نفس به بانوان مدير و مدبر است. مرجان نازقليچي كه بومي بندرتركمن است بعد از تجربه دو ساله در بخشداري اين شهرستان و با وجود تمام حرف ‌و حديث‌ها هفته گذشته سكان فرمانداري را برعهده گرفت. فرماندار بندرتركمن حمايت دو فرزند، همسر و خانواده  همسرش را در پيشرفت كاري و فرماندار شدن خود موثر مي‌داند. فرماندار بندرتركمن مي‌گويد مادر شوهرش نقش مهمي در فرماندار شدن او دارد. نازقليچي با آرامش از انتقادها به انتصاب خود گفت كه در ادامه مي‌توانيد مشروح اين گفت وگو را بخوانيد.

  
نظر پسرها چه بود كه مادرشان فرماندار شود؟
پسر بزرگم، اجازه داد  و موافقت كرد كه من فرماندار شوم .قول داد درس‌هايش را خوب بخواند تا خيال من راحت باشد. معدل پسرم خيلي خوب است.
  
با توجه به اينكه مسئوليت شما به نسبت گذشته بيشتر شده، به كارهاي خانه و خانواده مي‌رسيد؟
زمان زيادي از انتصابم در فرمانداري تركمن نمي‌گذرد. اميدوارم بتوانم در كنار فرمانداري، به كارهاي خانه هم برسم.
  
در اين مدت كوتاه توانستيد تعادل بين خانه و كار را ايجاد كنيد؟
اميدوارم با گذشت زمان تعادل برقرار ‌شود. با توجه به اينكه روزهاي ابتدايي آغاز كارم در پست فرمانداري است، بيشتر وقت خود را در محل كار هستم. همسرم و خانواده همسرم در كارهاي خانه كمك مي‌كنند. ما تركمن‌ها سعي مي‌كنيم با خانواده شوهر يكي باشيم. من و مادرشوهرم همسايه هستيم. بنابراين از سوي او حمايت مي‌شوم.
  
با اين حساب مادرشوهرتان نقش مهمي در فرماندار شدن شما دارند.
مادرشوهر و پدرشوهرم بسيار خوب و تحصيلكرده هستند. با من خيلي همراهي مي‌كنند. اغراق نمي‌كنم كه بگويم مادر شوهرم، براي من بيشتر از مادرم زحمت مي‌كشد.
  
نظر همسرتان درباره فرماندار شدن شما چه بود؟
او هم موافق فرمانداري من بود. ما همكلاس بوديم و باهم دانشگاه رفتيم و فارغ‌التحصيل شديم. هميشه همراه هم بوديم. اين بار هم مرا همراهي كرد و با فرماندار شدن من موافقت كرد. بايد بگويم كه تمام پيشرفت‌هاي كاري‌ام را مديون همسر و خانواده همسرم هستم.
  
وقتي فرماندار شديد، همسرتان حسودي نكرد؟
نه تنها حسادت نكرد بلكه با حمايت و تشويق او توانستم عهده دار فرمانداري بندر تركمن شوم. او عضو هيات علمي يكي از دانشگاه‌هاي تركمن است.
  
مي‌دانستيد قرار است فرماندار   شويد؟
بله. تعيين كردن فرماندار روال اداري دارد. ابتدا با فرد مورد نظر در ميان مي‌گذارند تا بدانند، ‌او تمايل دارد چنين مسئوليتي را بر عهده بگيرد. اگر قبول كرد بايد براي طي كردن مراحل اداري به وزارت كشور مراجعه ‌كند. به اين ترتيب خبر داشتم كه براي فرمانداري بندرتركمن انتخاب شده‌ام. از اسفند 92 به من خبر داده بودند.
  
چطور شد كه يك خانم براي فرمانداري بندرتركمن انتخاب شد؟ آيا ارتباط خاصي با دولت داشتيد كه انتخاب شديد؟ پايگاه قومي هم دارید؟
‌وزارت كشور بخشنامه‌اي به استانداري‌ها فرستاده بود كه فرماندار، معاونت و بخشدارها از پرسنل فرمانداري‌ها و  استانداري‌ها انتخاب شود. مي‌توان گفت يكي از فاكتور‌هايي كه باعث انتخاب من شد اين بود كه نيروي وزارت كشور هستم. دليل دوم به سابقه مديريتي‌ام بر مي گردد. مهم‌تر از اين دو دليل، تلاش صادقلو، استاندار گلستان براي تحقق اهداف دولت تدبير و شعار حمايت از اقوام و رعايت اصول قانون اساسي بود. خوشبختانه در اين انتخاب علاوه بر توجه به قوميت، به مديريت زنان نيز توجه شد. استاندار گلستان با اين انتخاب سعي كرد توانمند سازي و احساس اعتماد به نفس را در بانوان ايجاد كند.
  
اين قبول كه مي‌خواستند يكي از تركمن‌ها عهده دار فرمانداري اين شهرستان باشد، اما چرا يك خانم براي اين پست برگزيده شد؟
گسترش مديريت در بين زنان يكي از اهداف دولت است به همين دليل علاوه بر بومي بودن، خانم بودن هم مدنظر قرار گرفت.
  
در ابتداي شكل‌گيري دولت عدم حضور بانوان در كابينه مورد انتقاد قرار گرفت. آن دوره گفته شد زنان تجربه لازم براي پست‌هاي اجرايي را ندارند. نظر شما در اين باره چيست؟
در ايران داريم خانم‌هايي كه توانايي عهده‌دار شدن پست‌هاي فرمانداري و معاونت استانداري را دارند. در استانداري گلستان بانوان شانس حضور در پست‌هاي اجرايي را دارند. با انتخاب صادقلو براي عهده دار شدن استانداري گلستان، فرصت بيشتري براي بانوان فراهم شد. بايد اشاره كنم كه معاونت مالي استانداري گلستان به عهده خانم كريمي است كه با تغيير استاندار او مجدد منصوب شد. اين نشان مي‌دهد زنان توانايي مديريت دارند.
  
شما تجربه لازم براي بر عهده گرفتن فرمانداري بندر تركمن را داريد؟
17 ماه تجربه كار در بخشداري را دارم و توانسته‌ام با همكاران، مديران دستگاه‌هاي اجرايي، مردم و روحانيون تعامل خوبي برقرار كنم. همه ما با همكاري يكديگر دو و نيم  سال بخشداري را به پايان رسانديم. در اين مدت به نسبت مديريت مردان عقب‌تر نبودم هرچند كه ممكن است جلوتر هم حركت نكرده باشم. با اين حال تجربه خوبي را  در آن زمان كسب كردم.
   
درواقع شما ثابت كرديد مديريت خانم‌ها كم از آقايان ندارد.
مديريت به روحيه تعامل و همكاري برمي‌گردد. اين روحيه تعامل و همكاري را در بين همكاران بخشداري، فرمانداري و مديران اجرايي احساس كرديم.
  
چقدر گرايش هاي مردسالاري در منطقه وجود دارد؟
مردسالاري بر منطقه حاكم نيست. الان مي‌توان گفت تفاهم سالاري به ويژه در بين اقشار تحصيلكرده جامعه ما وجود دارد و مردسالاري كه در قديم وجود داشت، ديده نمي‌شود. فضا، فضاي اسلامي است.  در دوران  پهلوي به دليل كشف حجاب فضا براي حضور و تحصيل دختران  فراهم نبودو اجازه فعاليت در بيرون از خانه داده نمي‌شد. اما اكنون  شاهد فضاي سالم و حضور بانوان در قسمت‌هاي مختلف مديريت هستيم. حضور بانوان در جامعه به دليل ايجاد احساس امنيت از سوي جمهوري اسلامي است.
  
مردها از شما حرف شنوي دارند؟ براي آنها سخت نيست مديريت خانمي را بپذيرند؟
مردان هم مديران خوبي هستند. اما از آنجا كه قبلا كارمند فرمانداري بودم حس همكاري در آنها را مي‌بينم و تعامل با آنها كار مشكلي نيست.
  
آيا انتقاد نكردند كه چرا يك زن براي فرمانداري انتخاب شد؟
بله. از آنجا كه بحث انتصاب من پيش از پايان سال مطرح شده بود و وقفه تعطيلات عيد باعث شد انتقاداتي نسبت به انتخاب من براي فرمانداري تركمن صورت بگيرد. گفته مي‌شد  يك خانم نمي‌تواند در شرايط سخت وارد ميدان اجرا شود. به آنها گفتم چطور زماني كه بخشدار بودم و به روستاهاي محروم رسيدگي مي‌كردم، زن بودنم مسئله نبود. خوشبختانه اكنون فضاي شهرستان خيلي آرام شده است و همه از انتخاب من استقبال كردند. اين بحث‌ها طبيعي بود. ما بايد با عملكرد خودمان نشان دهيم كه مديريت زنان كم از مردان ندارد.
  
انتخاب فرماندار بومي چه تاثيري بر  فضاي همدلي شهرستان دارد؟
فرماندار قبلي بندر تركمن هم بومي بود. از زمان اصلاحات از اقوام  در بحث مديريت استان استفاده مي‌شد.يكي از عواملي كه باعث گسترش وحدت در استان گلستان شده است اين نگاه بود. با انتخاب يك خانم براي فرمانداري از سوي استاندار و موافقت وزير كشور، اعتماد به دولت در بين مردم گلستان و تركمن بيشتر شده است.
  
در اين مدت كوتاه در فرمانداري بندر تركمن به خانمي پست داديد؟
 مدت زيادي از فرمانداري‌ام در بندرتركمن نمي‌گذرد اما از خانمي كه عضو شوراي شهر و خانم  دهياري كه به مردم خدمت مي‌كند حمايت كردم. از آنجا كه پست سازماني‌ام كارشناس امور بانوان است در كارگروه مربوطه از حضور زنان در پست‌هاي مديريت دفاع كردم.
  
بندر تركمن منطقه مرزي است، آيا انتصاب فرماندار زن براي شهرستان مرزي، انتخاب درستي است؟
  شهرستان بندر تركمن مشكلات يا شرايط ويژه مرزي ندارد كه از عهده خانم‌ها بر نيايد. از اين لحاظ ، انتقادي نشنيدم. نيروي انتظامي به‌خوبي از عهده برقراري امنيت مرزهاي آبي اين شهرستان بر آمده است.
  
مهم‌ترين مشكل شهرستان بندر تركمن چيست كه مي‌خواهيد در دوران فرمانداري خود به آن سر و ساماني بدهيد؟
در  بندر تركمن هم مانند همه مناطق كشور با مشكلات اقتصادي مردم و منطقه روبه رو هستيم كه تلاش داريم آن را بر طرف كنيم. همچنين  سعي دارم اشتغالزايي پايدار در بندرتركمن فراهم كنم. برگزاري كارگاه‌هاي كار آفريني براي بانوان از جمله برنامه‌هاي دوران فرمانداري‌ام خواهد بود.
  
توجه به آقايان را كه فراموش نمي‌كنيد؟
به آقايان هم در كنار بانوان توجه خواهيم كرد.
  
كدام يك از سياستمداران كشور الگوي مديريتي شما هستند؟
مديريت خانم‌هاي موفق كشور را الگو قرار مي‌دهم. در سطح استان گلستان خانم كريمي معاون مالي استانداري گلستان الگوي من است. در سطح كشوري، رئيس‌جمهور را الگوي خود مي‌دانم. بسياري از رفتارها، مصوبات روحاني  را مي‌پسندم و علاقه‌مندم مديريتي شبيه او در فرمانداري پياده كنم.

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: زنان , آرزوها

شعر خان ننه استاد شهریار

سلام به دوستان گرامی 

شعر خان ننه رو خیلی دوست دارم. یکی از شاهکارهای استاد شهریار هست. می خواستم فقط متن ترکی رو بزارم که  دیدم سایت میانالی با این سبک به اشتراک گذاشته و من هم باز نشرش میدم  این جا برای استفاده همه ی دوستان 

12/11/89

شعر خان ننه  یکی از زیباترین و دلنشین ترین شعرهای استاد شهریار می باشد که شاید اگر اغراق نکنم بیش از 1000 بار آنرا خوانده ام و هر بار بیش از پیش لذت برده ام و هیچ وقت هم برایم تکراری نشده است.وقتی از زیبائیهای نهفته در این شعر برای دوستان فارسی زبان تعریف و بخشی از آن را ترجمه می کردم آنها نیز به وجد می آمدند.اخیرا به یک ترجمه از این شعر دست یافتم ولی بخشهایی از ترجمه به نظرم ناقص بود و حق مطلب را ادا نمی کرد لذا با اندکی دست کاری و ویرایش این شعر و ترجمه را به همه ترکی زبانان و فارسی زبانان تقدیم می کنم  تا ثواب حاصل از لذت خواندن این شعر به روح استاد شهریار برسد. ضمنا از دوست عزیزی که ترجمه اولیه را انجام داده تشکر می کنم

با تشکر از همه دوستان - گروسی

 

خان ننه....................... مادر بزرگ

خان ننه ، هاياندا قالدين  ...................................................  خان ننه ، کجا ماندی ؟

بئله باشيوا دولانام  ..........................................................  الهي دور سرت بگردم 

نئجه من سني ايتيرديم !  .................................................  آخه چرا من تو رو گم کردم !

دا سنين تايين تاپيلماز  .....................................................  ديگه مثل تو  پيدا نميشه 

سن اؤلن گون ، عمه گلدي ...............................................  اون روزي كه تو مردي ، عمه آمد 

مني گتتدي آيري کنده  ....................................................  منو به يه ده ديگه اي برد

من اوشاق ، نه آنلايايديم ؟  ..............................................  منه بچه ، چه مي فهميدم ؟

باشيمي قاتيب اوشاقلار  ..................................................  بچه ها سرم را گرم کردند 

نئچه گون من اوردا قالديم  ................................................  چند روزي آنجا ماندم 

قاييديب گلنده ، باخديم  ...................................................  وقتي برگشتم ، ديدم 

يئريوي ييغيشديريبلار ............................................... .......  رختخوابت رو جمع کردن 

نه اؤزون ، و نه يئرين قالير  ........................................ .......  نه خودت هستی و نه رختخوابت ! 

« هاني خان ننه م ؟ » سوروشدوم ....................................  پرسيدم : خان ننه ام کو ؟ 

دئديلر کي : خان ننه ني ..................................................  گفتند : خان ننه رو 

آپاريبلا کربلايه  ...............................................................  به کربلا بردن

کي شفاسين اوردان آلسين .............................................  تا شفاشو  از اونجا بگيره 

سفري اوزون سفردير  .....................................................  سفرش سفر درازي هست !

بيرايکي ايل چکر گلينجه  .................................................  يکي دو سالي طول مي کشه تا برگرده 

نئجه آغلارام يانيخلي  .....................................................  آنچنان گريه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چيغيرديم  ..................................................  چند روزي آنچنان داد و فرياد کشيدم

کي سه سيم ، سينم توتولدو  .........................................  که صدا و سينه ام گرفت 

او ، من اولماسام يانيندا  .................................................  او وقتي من پيشش نباشم ،

اؤزي هئچ يئره گئده نمه ز  ..............................................  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو ، من سيز  ..............................................  چه شده که بدون من به اين سفر

اؤزو تك قويوب گئديبدير ؟  ...............................................  خودش تنهائي گذاشته و رفته؟ 

هاميدان آجيق ائده ر کن  ...............................................  در حالي که از همه قهر کرده بودم 

هامييه آجيقلي باخديم  .................................................. به همه با اخم نگاه کردم 

سونرا باشلاديم کي : منده  ...........................................  بعد شروع کردم که : من هم

گئديره م اونون دالينجا  ..................................................  به دنبال اون مي رم 

دئديلر : سنين کي تئزدير  ..............................................  گفتند : براي تو هنوز زود هست 

امامين مزاري اوسته  ....................................................  بر سر مزار امام 

اوشاغي آپارماق اولماز  .................................................  نميشه بچه رو برد !!! 

سن اوخي ، قرآني تئز چيخ  ...........................................  تو بشين قرآن رو بخون

سن اوني چيخينجا بلکه   ...............................................  تا تو اونو تموم بكني ، شايد

گله خان ننه سفردن  ..................................................... خان ننه هم از سفر برگرده !

ته له سيح راوانلاماقدا  ..................................................  با عجله در حال ازبر کردن 

اوخويوب قرآني چيخديم  ................................................  قرآن را خواندم و تمام کردم 

کي يازام سنه : گل ايندي  ............................................  که برات بنويسم : حالا برگرد 

داها چيخميشام قرآني  ................................................  ديگر قرآن را تمام کردم 

منه سوقت آل گلنده  ...................................................  وقتي برمي گردي ، برايم سوغاتي بخر 

آما هر کاغاذ يازاندا  ......................................................  اما هر نامه اي که برات مي نوشتم 

آقامين گؤزو دولاردي  ....................................................  چشمان پدرم از اشک پر مي شد 

سنده کي گليب چيخمادين  ...........................................  تو هم که برنگشتي !

نئچه ايل بو اينتظارلا  ....................................................  چند سال با اين انتظار 

گوني ، هفته ني سايارديم ...........................................  روز و هفته را مي شمردم 

تا ياواش – ياواش گؤز آچديم  .........................................  تا به تدريج چشم باز کردم و

آنلاديم کي ، سن اؤلوبسن !  ........................................  فهميدم که تو مرده اي 

بيله بيلمييه هنوزدا  .....................................................  بفهمي و  نفهمي هنوز هم 

اوره گيمده بير ايتي ه وار ...............................................  در دلم گمشده اي هست 

گؤزوم آختارار هميشه  .................................................  چشمانم  هميشه به دنبالت مي گرده

نه ياماندي بو ايتيکلر  ...................................................  چه سختند اين گمشده ها 

خان ننه جان ، نولايدي  ................................................  خان ننه جانم ، چه مي شد 

سني بيرده من تاپايديم  ...............................................  دوباره تو را پيدا مي کردم 

او آياخلار اوسته ، بيرده  ...............................................  دوباره روي پاهات

دؤشه نيب بير آغلايايديم  .............................................  مي افتادم و گريه مي کردم 

گولي حلقه سالميش ايپ تك ........................................  دستامو مثل طناب حلقه مي كردم و

او اياغي باغلي يايدم .................................................... پاهات رو مي بستم

کي داها گئده نمييه يدين .............................................  تا نمي توانستي بری !

گئجه لر ياتاندا ، سن ده  ..............................................  شبها وقتي مي خوابيديم ، تو هم 

مني قوينووا آلاردين  ....................................................  منو در آغوشت مي گرفنتي

نئجه باغريوا باساردين  ................................................  منو به آغوشت مي فشردي 

قولون اوسته گاه سالاردين  .........................................   گاهي روي بازوهايت مي انداختي 

آجي دونياني آتارکن  ...................................................  در حالي که تلخی دنیا رو رها مي کرديم 

ايکيميز شيرين ياتارديق  ...............................................  دو تائي شيرين مي خوابيديم

يوخودا ( لولي ) آتارکن  ................................................  وقتي در خواب با خیس کردن جایم!

سني من بلشديره رديم  ..............................................  ترا کثیف مي کردم 

گئجه لي ، سو قيزديراردين  ..........................................  شب آب گرم درست می کردی 

اؤزووي تميزليه ردين  ...................................................  خودت رو می شستی 

گئنه ده مني اؤپه ردين  ................................................  باز هم منو مي بوسيدي 

هئچ منه آجيقلامازدين  ................................................  هيچ وقت دعوام نمي کردي 

ساواشان منه کيم اولسون  ..........................................  هر کس هم دعوام مي کرد 

سن منه هاوار دوراردين  ...............................................  تو از من حمايت مي کردي 

منی سن آنام دوينده  ....................................................  وقتي مادرم منو مي زد

قالپيپ آرادان چيخاردين .................................................  منو از دستش مي گرفتي و مي بردي

ائله ايستي ليح او ايستك ..............................................  آن علاقه و دوست داشتن 

داها کيمسه ده اولورمي ؟  ...........................................  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟ 

اوره گيم دئيير کي : يوخ – يوخ  ......................................  دلم ميگه : نه نه 

او ده رين صفالي ايستک................................................  آن علاقه عميق با صفا 

منيم او عزيزليغيم تك   .................................................  همانند دوران عزيزي من 

سنيله گئديب ، توکندي  ...............................................  همراه تو رفت و تمام شد 

خان ننه اؤزون دئييردين  ................................................  خان ننه خودت مي گفتي 

کي : سنه بهشت ده ، الله  ..........................................  که : خداوند به تو در بهشت 

وئره جه ک نه ايستيور سن  ..........................................   هر چيزي كه بخواهي ، خواهد داد 

بو سؤزون ياديندا قالسين  ............................................  اين حرفت را به خاطر داشته باش 

منه قوليني وئريبسه ن  ...............................................  به من قولشو دادي  

ائله بير گونوم اولورسا  ................................................  اگر چنان روزي داشته باشم 

بيليرسن نه ايستيه رم من ؟  .......................................  مي داني از خدا چه مي خواهم ؟ 

سؤزومه درست قولاق وئر : .........................................  به حرفم خوب گوش کن ؛

سن ايله ن اوشاقليق عهدین  ......................................  در کنار تو دوران كودكي را ! 

خان ننه آمان ، نوليدي  ...............................................  خان ننه ،واي ! چه مي شد 

بير اوشاخليغي تاپايديم  .............................................  کودکي ام رو دوباره پيدا مي کردم 

بيرده من سنه چاتايديم  .............................................  دوباره به تو مي رسيدم 

سنيلن قوجاقلاشايديم  ..............................................  با تو هم آغوش می شدم

سنيلن بير آغلاشايديم  ..............................................  با تو گريه مي كردم 

يئنيدن اوشاق اولورکن  ..............................................  در حالي که دوباره کودک مي شدم 

قوجاغيندا بير ياتايديم  ...............................................  در آغوشت مي خوابيدم 

ائله بير بهشت اولورسا  .............................................  اگر چنان بهشتي وجود داشته باشد 

داها من اؤز الله هيمنان  ............................................  ديگر من از خدايم 

باشقا بير شئي ايسته مزديم  ....................................  هیچ چيز ديگري نمي خواستم   


دسته بندی :
برچسب‌ها: اشعار شهریار

شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی

سلام به همگی دوستان

وبلاگ کانون فینانو که یکی از کانون ها و مراکز تخصصی فیلم نامه نویسی در قم هست ، در قسمتی از وبلاگ  کتاب هایی رو به طور خلاصه و موجز  با تلاش آقای ناصر رفیع آورده شده ه که من متنش را اینجا باز نشر می کنم.

شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی

posted on 

 

 

گزیده‌ای از کتاب «شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی (از پایان تا آغاز و از آغاز تا پایان)»
دیوید بال – ترجمهٔ محمود کریمی حکاک
منبع - تلخیص مینا کمالیان

قسمت اول: شکل (SHAPE)

۱- چه اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود یک اتفاق دیگر بیفتد
هر چیزی که اتفاق می‌افتد می‌تواند یک حادثه باشد. هرگاه یک حادثه باعث شود و یا اجازه دهد حادثه دیگری اتفاق بیفتد، این دو حادثه، با هم یک عمل را تشکیل می‌دهند. عمل ها، آجرهای اصلی ساختمان یک نمایشنامه هستند. با رویهم گذاشتن آنها ساختمان نمایش کامل می‌شود.

۲- و بعد چه اتفاقی می‌افتد
یک عمل از دو حادثه تشکیل می‌شود: نشانه و هدف. هر هدفی، خود نشانه ای است برای عمل بعدی. بنابراین عملها مانند مهره‌های دامینو می‌باشند که سقوط یکی باعث افتادن دیگری می‌شود. تجزیه و تحلیل پی درپی به این معنی است که سقوط مهره‌های یک نمایشنامه را یکی پس از دیگری از ابتدا تا انتها دنبال کنیم.

۳- حال این کار را از آخر به اول انجام دهید
تجزیه و تحلیل مسلسل وار عمل‌های یکی نمایشنامه، هنگامی کامل و مفید است که به صورت معکوس نیز انجام گیرد. یعنی از پایان یک نمایش تا ب هآغاز آن. بهترین ضمانت در درک یک نمایش در این است که بدانید هر حادثه ای به چه دلیلی اتفاق می‌افتد.

۴-  سکون و تجاوز
سکون، وضعیت متعادل موجود در دنیای یک نمایشنامه است که تا آغاز نمایشنامه ادامه داشته است. تجاوز، آن چیزی است که این موقعیت متعادل را آشفته کرده، باعث رهایی نیروهای متضادی می‌شود که نمایش را به پیش می‌رانند. آن زمان که مجموعه این نیروها دیگر با هم تضادی نداشته باشند، سکون تازه ای بدست می‌آید و نمایش به پایان می‌رسد.

۵- کشمکش، مانع
همیشه یک مزاحم یا یک مانع بر سر راه آن چیزی که شخصیت می‌خواهد، قرار دارد. دلیل صحبت کردن شخصیت این است که بتواند بوسیله حرف زدن این مانع را از بین ببرد تا به آنچه می‌خواهد برسد. به این منظور او به طریقی شخصیت دیگر (و یا شخصیت‌های دیگر) را مجبور می‌کند از سر راه خواست او کنار بروند. برای درک کامل گفتگوی نمایشی، شما باید اول بدانید که گوینده کلام چه می‌خواهد و چگونه از گفتار خویش به منظور از سر راه برداشتم آنچه مانع رسیدن به خواست اوست، استفاده می‌کند.

۶- ندانستن نعمت است
غالبا اصل کلی تنش نمایش بر این استوار است که تماشاچی از همه چیز باخبر نباشد. هدف نمایش را با عیان کردن همه چیز پیش از وقت موعد آن به هدر ندهید. ندانستن تماشاچی خود نعمتی است.

۷- چیزهای تئاتری
آن چیزی که باعث توجه و درگیری تماشاچی با نمایش بشود تئاتری است. نمایشنامه نویسهای خوب مهمترین مطالب نمایششان را در تئاتری‌ترین لحظات نمایش خویش می‌گنجانند زیرا به این وسیله می‌توانند از نهایت توجه تماشاچی استفاده کنند. شناسایی لحظه‌های تئاتری یک نمایشنامه کمک بزرگی است به اینکه چیزهایی را که نمایشنامه نویس مهم می‌داند، به سادگی کشف کنید.

قسمت دوم: شیوه‌ها و روش‌ها METHODS

۸- آشکارسازی یا تشریح
تشریح یا آشکارسازی، ارائه اطلاعاتی است که خواننده برای درک حرکت پیش روندهٔ نمایش به آنها نیاز دارد. معمولا تشریح به دو نوع ارائه می‌شود: اول، ارائه اطلاعاتی که تمام (یا اکثریت) شخصیت‌های نمایش به آن آگاه هستند. (مثلا، اینجا ایران است.) دوم، ارائه اطلاعاتی که همه شخصیت‌ها از آن باخبر نیستند. تحت بهترین شرایط، این اطلاعات از طریق یکی از شخصیت‌ها طوری ارائه می‌شود که شخصیت یا شخصیت‌های دیگری را به انجام کاری مجبور کند و به خواننده نیز اطلاعات لازم را بدهد.

۹- پیش آیند: عطش دانستن آنچه بعدا اتفاق می‌افتد
تنش دراماتیک ایجاب می‌کند که تماشاچی، مشتاق آن چیزی باشد که قرار است اتفاق بیفتد. هرچه این اشتیاق زیادتر باشد درگیری تماشاچی زیادتر و فعالانه‌تر است. نمایشنامه نویش برای ازدیاد درصد اشتیاق تماشاچی به آنچه قرار است اتفاق بیفتد از تکنیکهای فراوان پیش آیند استفاده می‌کند. این تکنیکها در عین حال کلید شناسایی آنچه را که نمایشنامه نویس مهم می‌داند، بدست می‌دهند.

۱۰- شخص (شخصیت) ناپیدا
کاراکتر اساسا توسط کاری که انجام می‌هد ماهیت اصلی خود را عیان می‌کند. حتی بهترین نمایشنامه نویسان نیز تنها اسکلتی از کاراکتر بدست می‌دهند. چرا که آنچه تماشاچی می‌بیند ارتباط بسیار با بازیگری دارد که آن نقش را اجرا می‌کتد. علاوه بر این، کاراکتر ذهنی‌ترین جزء یک درام است. هرکدام از ما کاراکتر را به شیوه خاص خود می‌بینیم و می‌پذیریم و این بینش، رابطه مستقیم با طبیعت ذاتی شخص ما دارد. بهترین طریق خواندن یک نمایشنامه و درک شخصیتهای آن این است که اسکلت آنها را آنچنان که از عملهایشان مشاهده می‌شود بشناسیم.

۱۱- تصویر (ایماژ)
تصویر یا ایماژ، از چیزی که می‌دانیم استفاده می‌کند تا چیزی را که نمی‌دانیم به ما بیاموزد. «فلانی مثل شتر راه می‌رود.» چیزی که ما نمی‌دانیم (فلانی چگونه راه می‌رود) با استفاده از چیزی که ما می‌دانیم (شتر چگونه راه می‌رود)، برای ما توصیف شده است. تصاویر، برای ما توصیف شده است. تصاویر، معانی ای را تداعی می‌کنند که الزاما از یک تماشاچی تا تماشاچی دیگر یکسان نیست. در نتیجه آنها با افراد، ارتباطی خاص و منحصر به فرد ایجاد می‌کنند.

۱۲- موضوع
موضوع، یک مفهوم خیالی است که بوسیله عمل نمایش، حقیقی و پابرجا می‌شود. موضوع، معنای نمایش نیست. موضوع، نتیجه ای است که از کارکرد نمایش منتج می‌شود. لذا وقتی می‌توانید بدنبال موضوع نمایش بگردید که خودرا کاملابا عناصر اساسی آن آشنا کرده باشید.

قسمت سوم: فوت و فن حرفه تئاتر

۱۳- اعتماد به نمایشنامه نویس

۱۴- عوامل عمومی: جو، حالت
شاید به این دلیل که طراحان باید در خلق حالت نمایش موثر باشند، غالبا تشویق می‌شوند که نمایش را از دیدگاه جو آن بخوانند. تقریبا هیچ چیزی بدتر از این نمی‌شود. یک نمایشنامه، درست مانند زندگی، ترکیبی است از ویژگیهای خاص. جو، یک نتیجه عام است که از کیفیت‌های ویژه ای منتج می‌شود. این ویژگیها را بیابید تا جو خودبه خود آشکار شود. اگر با جو شروع کنید آنگاه ویژگیهای کیفیتی نمایش برای همیشه زنده به گور خواهند شد. تنها از طریق خواندن نمایش برای کشف حالت و جو است گه یک اجرای چهار ساعته از هملتی افسرده حاصل می‌گردد. هیچ تماشاچی ای نمی‌خواهد، حتی بخاطر هنر هم که شده، تا این حد خسته و بیزار شود!

۱۵- نقطه اوج
در نقطه ای در اواخر نمایش، نیروهای اصلی متضاد، با هم برخورد پیدا می‌کنند. آن ستیز نهایی، به استقرار تعادل نیروها منتج می‌گردد. این، یا همان سکونی است که نمایش با آن شروع شده است و یا یک سکون تازه می‌باشد. خیلی از خوانندگان، از دیدن شکل کلی نمایش به صورت صعودی تدریجی و پله به پله همراه با جزیانی شدید به سوی نقطه اول، بهره گرفته و ادامه آن را افت سریع و فشرده ای می‌دانند که به آخرین سکون نمایش منجر می‌شود

۱۶- آغازها، پایان ها
پایان هر نمایش (لحظاتی بین نقطه اوج و پایین آمدن پرده) می‌تواند آغاز نمایش دیگری باشد، زیرا که آن نیز سکون است و نمایش با سکون آغاز می‌شود. به همین ترتیب، شروع هر نمایش می‌تواند پایان نمایش دیگری بوده باشد. تصور نمایشی که ممکن است در سکون آغازین هملت پایان گرفته باشد زیاد دشوار نیست. و پایان شهریار ادیپ در حقیقت بسیار شبیه آغاز نمایش دیگری است که سوفکل سالها بعد آن را نوشت. یک خواننده دقیقحتما در نظر خواهد داشت که چگونه نمایشی می‌توانسته به نمایشی که او هم اکنون مطالعه می‌کند منتهی شود. نمایشی که ادامه سکون نهایی نمایش در حال مطالعه است نیز باید در نظر گرفته شود. این دقت، به خواننده کمک خواهد کرد که عمل نمایش در حال مطالعه را در معیار عظیم دنیار آن روشن‌تر ببیند، نه اینکه فقط به صورت یک سری وقایع مقطع و نامربوط به مطالعه آن بنشیند.

۱۷- دوباره خوانی
یک بار خواندن نمایشنامه، حتی سطح آن را هم لمس نخواهد کرد. اکنون که شما تکنیک خواندن یک نمایش را فر گرفته اید، متوجه هستید که برای شروع، احتیاج به چندبار خواندن آن نمایش دارید. هرگز فقط با یک بار یا دوبار خواندن وارد اولین جلسه تمرین و یا کلاس خود نشوید. این کار شما مانند این است که در حالی که روی جاده یخ بسته ای به طرف پرتگاه سر می‌خوردید بخواید آموزش رانندگی ببینید. کلمات درون یک نمایشنامه برای این نوشته شده اند که با صدای بلند ادا بشوند. قبل از اولین تمرین یا جلسه خوانش، نمایشنامه تان را برای خودتان با صدای بلند بخوانید.


شیوه فنی نمایشنامه خوانی: از پایان تا آغاز و از آغاز تا پایان / دیوید بال؛ مترجم محمود کریمی حکاک – تهران: لوح سیمین، ۱۳۷۸
نوسا – کتابخانهٔ مجلس

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: معرفی کتاب , فینانو , نمایشنامه

روش فیلمنامه نویسی بر اساس الگوی کانتور / استاد شیخ انصاری

به نام خدا

مباحث آموزشی تبیان

لیلا قربانی

روش و الگوی ساختاری پرسشی (کانتور)

خب سلام به همگی

جلسه ی قبلی که داشتیم ازتون خواستم تو طرحاتون به این 4 تا سوال جواب بدید.

ا- شخصیت اصلی داستان کیست ؟

2- شخصیت اصلی قصد انجام / تکمیل / اجرای چه کاری را دارد؟

3- چه چیزی / کسی و ... مانع انجام / تکمیل / اجرای هدف قهرمان است ؟

4- اگر قهرمان به هدف خودش نرسد، چه اتفاقی می افتد؟

خب در مورد شخصیت  که باید صفتی داشته باشه که حس همدلی و سمپاتی را برای مخاطب داشته باشه تا مخاطب  دوس داشته باشه  داستان شخصیت شما را بشنوه و ببینه توضیحات دادیم .

برای مثال گفتیم که :

کسی که عاشقه / زنی که نازا هست / اون دسته افرادی که  زمین خورده ان و بلند می شن و از نو شروع می کنن 

این ها جزء دایره ی همدلی هستند.

ایده هایی که شخصیت  ما جزء دایره همدلی باشه ایده محکمتری محسوب می شه.

خب چون رو این ها توضیحات دادیم دیگه بحث نمی کنیم .

شما از این به بعد می تونید هر فیلم و یا داستان و یا فیلم نامه ای که می خونید را با این 4 تا سوال تو ذهنتون بسپارید. حتی برای تمرین می تونید موقع فیلم دیدن این ها را یادادشت کنید.

اما این چهارتا سوال محوری خودش  یه ساختار نمایشی کامل را تشکیل میده .

ساختار کانتور

پرده ی سوم

بخش دوم پرده ی دوم

بخش اول پرده ی دوم

پرده ی اول

D

C

B

A

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

عنوان پرده :

فداکاری

عنوان پرده :

 مبارزه

عنوان پرده :

حیرانی و سرگردانی

عنوان پرده :

یتیمی و بی پناهی

در این مرحله شخصیت برای رسیدن به هدف دست به فداکاری و ایثار می زند و ممکن است خودش سرمشق بگیرد و در کل متحول می شود.

تلاش شخصیت و مبارزه ی او برای رسیدن به سوال قطعی

حتی ممکنه تو این مرحله شخصیت گول خورده باشه و بفهمه که مثلن ماجرا یه چیز دیگه اس یا مقصر کس دیگه ای هست .

در این مرحله شخصیت دچار حیرانی و سرگردانی است و تصمیم می گیره که کار را می تونه انجام بده یا نه و درست در پایان این بخش انتهای حیرانی شخصیت هست.

در انتهای این پرده ما باسوال محوری نمایش رو به رو می شویم  که دارای 2 ویژگی می باشد :

1-تضمین همراهی مخاطب با انتخاب شخصیت همدلانه

2-تعیین یک هدف و انگیزه ی الزام اور که مخاطب را برای پی گیری داستان با خود بکشاند.جواب سوال محوری بله یا خیر است و کل فیلم  ما و در حقیقت تکنیک اصلی فیلم به تاخیر انداختن رسیدن به جواب این پرسش است.ما باید با گزینه های مناسب  تا حد امکان رسیدن به جواب را به تاخیر بیندازیم.

4

14

14

12

 

 

 

خب این جوری شد  که :

A : یتیمی و بی پناهی

B : حیرانی و سرگردانی

C : مبارزه

D: فداکاری و ایثارگری

از این روش تا مرحله ی سیناپس استفاده می کنیم.

سیناپس همونطور که گفتم قبلن تشکیل می شه توالی رویدادهای زمانی اتفاق افتاده که علت و معلول درش مشخصه. اما تو داستان ما بضن زنجیره ی علت و معلولی محکمی نداریم و توالی رویدادها به صورت خطی و از اول شروع می شه .

حالا

فیلمنامه : پرده +  طرح و سیناپس (plot point) +صحنه + ضربان (توضیح صحنه )+ دیالوگ

توضیح صحنه که بهش می گیم ضربان منظور این هست که در توضیح صحنه شما  به صورت ضربان دار مخاطب را با خودتون همراه می کنید. مثلن در مورد شخصیت اطلاعات تدریجی میدید.  برای مثال شخصیت موقع سخنرانی راحت نیست  نمی تونه بشینه درست . بعد پا می شه یه کم می لنگه و ... بعد مخاطب می گه  اِ چرا اینجوریه . وا  بعد می رسیم به اینکه نشون میده یا دیالوگی داریم که این پاش مصنوعیه  که مخاطب می گه آهان  ...

خب منظور این بود.

حالا  می رسیم به یه فرمول  قاعده کلی

فرمول قاعده ی کلی که شما  می نویسید باید بین 60 تا 80 کلمه باشه.

شما باید در هر پرده به تعدای سوال جواب بدید  که سر جمع می شه 44 سوال.

من تعداد سوالات رو تو جدول بالا  گذاشتم.

سوالات اولیه

1-    زمانی که تیپ معینی  از اشخاص یا فرد  A را دارد یا انجام می دهد یا می خواهد  یا به دست می آورد

،

2-    زمانی که این اتفاق می افتد  آن فرد B  را به دست می آورد  یا انجام می دهد  یا تلاش می کند  یا امتحان می کند یا یاد می گیرد.

،

3-    تا اینکه C  برای او آکار می شود

،

4-     و به ناچار او می بایست با انجام عمل D  به آن واکنش دهد.

با توجه به این جواب دهید.

A : یتیمی و بی پناهی

B : حیرانی و سرگردانی

C : مبارزه

D: فداکاری و ایثارگری

 

به این سوالات که فرمول قاعده ی کلی را می سازند در طرح جدیدتان جواب دهید و ایمیل کنید تا برای استاد شیخ انصاری بفرستم . این تکلیفی هست که استاد برای گروه ها تعیین کرده اند.

منتظرم.

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: فیلمنامه نویسی پیشرفته , الگوی فیلمنامه نویسی , روش کانتور

کارگاه پیشرفته ی فیلمنامه نویسی استاد بابک تبرائی

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ی سوم  کارگاه استاد تبرائی

محل جلسه : کانون فیلمنامه نویسان انقلاب اسلامی / قم / 1392

 

در مورد ایده بر اساس اطلاعات باید موارد زیر را در نظر داشته باشیم.

·       اطلاعات متن: شما در این نوع از اطلاعات قرارداد می کنید با مخاطب که در 30 دقیقه ی اول فیلم جهان فیلم را با اطلاعاتی که رائه می دهید بپذیرد.

·       فرامتن :  در این شیوه اطلاعات نزد خود مخاطب هست . مثلن در فیلم شما کاراکتر می خواهد به سوریه برود و مخاطب می داند که سوریه جنگ هست و پیش خود می گوید سوریه نرو . این ضعیف ترین نوع انتقال  اطلاعات هست.

·       بینامتنی :  در این نوع فیلم مخاطب به وضعیت نمایشی شما آگاهی دارد. مثلن آگاه است که در فیلم وسترن چه اتفاقی خواهد افتاد

·       فرا بافتی و زمینه ای : پیش زمینه . همه (مخاطب) می دونن که مثلن این جا واتیکان پایتخت کاتولیک هاست. اطلاعات حدودی از موقعیت.

شما وقتی ایده بر اساس اطلاعات دارید باید اطلاعاتتان باور پذیر و واقعی باشه.

نکته : تا حد امکان سعی کنید از ایده مبتنی بر رویداد استفاده نکنید و یا اگر می خواهید این کار را انجام بدید این تصادف یا رویداد را در پرده اول استفاده کنید.

نمی دونم چند نفر از شما تمرین چه می شد اگر را انجام دادید ؟

اما در چه می شد اگر ... و بعد

که یه الگوی کامل برای بیان ایده یه خطی از داستان هست و

چه می شد اگر ... کاراکتر و تعادل رو به آشفتگی داستان را بیان می کنه

و

بعد ... گره در داستان یا تغییر در موقعیت هست

باید به سه سوال اساسی که گفتم جواب بدید .

چرا ؟ که روابط علت و معلولی را مد نظر داره

وبعد ؟ توالی رویدادهای در داستان و پیرنگ را  مشخص می کنه.

که چی ؟ جهان بینی داستان را مشخص می کنه

یادتون باشه همیشه مخاطب فرضی برای نوشته هاتون داشته باشید. حتی اگه مخاطب خاص باشه .

همیشه سعی کنید ردپاتون رو تو نوشته نذارید.

جهان بینی و شعاری که می خواهید برای مخاطب  منتقل کنید باید در وجود کاراکتر داستان و درام شکل بگیره . سنجاق نباشه . بلکه تصویری و عینی باشه

 برای همین هم شما باید طوری بنویسید که بتونید هر نوع سفارشی که بهتون می شه به عنوان نویسنده بنویسید .  یعنی نه نیارید که من بلد نیستم اینو بنویسم.

برای مثال من نمی گم بلد نیستم در مورد مثلن نعوذبالله  پذیرش وجود اسرائیل بنویسم  . بلکه بلدم اما در نهایت به خاطر وجدان و اعتقادم نمی نویسم.

پس یه نویسنده توانایی نوشتن هر نوع تم و موضوع و گفتمانی را باید داشته باشه.

خب  حالا می ریم سراغ سم اسمایلی

14 نظر سم اسمایلی در مورد نگارش را بررسی می کنیم.

1 – اضطرار خلاق

2- ایده جنینی

3- جمع آوری تحقیق  و تخیلی : منظور این هست که شما مصالح مورد نیاز برای یک فیلم نامه را مثل یه پژوهشگر و محقق جمع آوری می کنید. در مورد 4 این اطلاعات را  بیان می کنیم.

4- سناریو خام.

منظور از سناریوی خام  منظم کردن اطلاعاتی  هست که شما در نتیجه تحقیقتون به دست آوردید و باید اون ها را در قالب یک داستان مشخص کنید.

سناریوی خام خودش 11 مرحله داره که می شه همون مواردی که باید در مرحله ی 3 جمع اوری کنید.

1-    عنوان موقت برای اثر ! برای اینکه با عنوان خوبتون باید بتونید کانون توجه رو جلب کنید .

نکته : عنوان می تونه از اسم شخصیت اول باشه . مثل فیلم پری / لیلا / هامون

یا می تونه اسم مکان باشه یا زمان یا  یه واقعه ی خاص. سعی کنید اسمی انتخاب کنید که با معنی ، جذاب باشه و فیلمتون رو لو نده.

2-    کنش : یاید بدونید در طول داستان موقعیت او.لیه کاراکتر چند بار و چگونه تغییر می کنه.

3-    فرم : شما باید پیرنگ رو مشخص کنید. پیرنگ یعنی ترتیب رویدادهای نمایشی شما.  توجه داشته باشید که ممکنه داستان شما از نقطه ی الف برسه به نقطه ی ه/اما طرح یا پیرنگ یا همون فرم شما از نقطه ی پ شروع و در نقطه ی د  تموم بشه

نمودار  داستان

الف ------ب ------پ -------ت-------ث--------ج------د------ه

نمودار طرح

پ------ت-----الف------ث------ج------ ب------د

این نمودار رو در بحث پیرنگ  بیشتر توضیح می دیم.

4-    شرایط مفروض : یعنی  ما باید بدونیم داستان فیلم در چه شرایط و موقعیتی هست. مثلن در کدوم مکان . شهر و کشور و... یا در چه زمانی . باید تمام اطلاعات را مشخص کنیم. برای مثال : فیلم من مربوط به شهر تهران در سال های مشروطه اس. تمام اطلاعات را باید بدونیم و فراهم کنیم.

5-    موضوع ، تم و محتوای فیلم ما. یا همون اگویی که اول گفتم.

فیلم من با تم ....... مثل فیلم ... اما نه مثل .... است.

6-    هر چه که ما باید در مورد کاراکتر بدونی. هم شخصیت اول هم کاراکتر ضد قهرمان و مکمل و .... در واقع شخصیت های اصلی در داستان

7-    کشمکش : کشمکش اصلی درام  که بین قهرمان و ضد قهرمان  هست . توجه داشته باشید این با کنش فرق داره!

8-    توالی رویدادهای داستان از صفر تا صد. طرح رو مشخص کنید. در واقع همون پیرنگ کامل

9-    در هر مرحل از داستان باید فکر اصلی نویسنده، فکر مخاطب و فکر کاراکتر رو ارزیابی کنید.  یعنی از هر زوایه ترکیدن یک بمب زیر صندلی  را بررسی کنید.

فقط نویسنده می دونه یه بمب زیر صندلیه و مخاطب و کاراکتر نمی دونه

فقط نویسنده  و کارامکتر می دونه و مخاطب نمی دونه. پس وقتی منفجر بشه قاعدتن غافلگیر می شه

فقط نویسنده و مخاطب می دونن بمب زیر صندلیه و  کاراکتر نمی دونه و این تعلیق ایجاد می کنه

10-                        به طرز و لحن و سبک دیالوگ ها در این مرحله توجه می شه! مثلن  دیالوگ تاریخی بازمان حال فرق داره / دیالوگ یه راننده با یه دکتر و حتی یه معلم با بقیه فرق داره. دیالوگ اشخاص با وجود قار گرفتن در جمع های مختلف اجتماعی فرق داره. دیالوگ یه پیر با جوون و کودک فرق داره و الی اخر !

11-                        برای نگارش فیلم نامه زمان بندی صورت می گیره . شما مراحل را از ایده تا فیلم نامه  زمان بندی می کنید. تو جلسه ی اول گفتم این روند چی هست.

ادامه :

5- سناریو

مجموعه ای پیرنگ و سیناپس

پیرنگ ضربان به ضربان

سیناپس  در 2 معنی کاربرد داره

1-    خلاصه  فیلم شما از 1 صفحه تا ...

2-    پیرنگ مفصل از طرح شما.

مثلن طرح یا پیرنگ  یا سیناپس در معنی اول می تونه یه طرح 1 صفحه ای الی 5 صفحه ای باشه

و می تونه یه طرح مفصل 10 صفحه ای و حتی بیشتر باشه.

ایده

داستان پیرنگ

متن نهایی

در مرله ی سناریو  در پیرنگ ضربان به ضربان ما تمام صحنه های مد نظر را توصیف می کنیم بدون وارد کردن دیالوگ .

این ها را می تونیم شماره وار بنویسم مثلن از صحنه ی 1 تا 120  رو مشخص کنیم با شماره بدون دیالوگ  یا به صورت کارت درست کنیم . در هر مکارت یک صحنه توصیفی بدون دیالوگ

البته در کارت  و یا همون متن یک ره  باید توصیف صحنه ها در یک الی دو جمله گویا باشه.

کار سخت ما فیلم نامه نویس ها تا این مرحله اس که صحنه به صحنه رو توصیف می کنیم

سعی کنید  در کار کارگردان دخالت نکنید

مثلن استفاده از واژه ی فید اوت/ فید این و...

فقط مرسومه شما جایی که فلاش بک : برگشت به گذشته

یا

فلاش فوروارد : رفتن به اینده

دارید از این کلمات استفاده کنید.

توجه کنید حتمن قبل از پیرنگ یا همون طرح نوشتن و مشخص کردن فرم فیلم  باید داستان کامل را بدونید. از پیش داستان و تا بعد از پایان حتی .

در مرحله ی دیالوگ نویسی که بعدن بهش می رسیم هم توجه داشته باشید که اطلاعات کاراکتر یا ماجرا ها را یه دفه لو ندید. همیشه اطلاعات رو تدریجی و در زمان مناسب  و لازم لو بدید.

فعلن موفق و موید باشید.

 

 

 

 

 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: کارگاه فیلمنامه نویسی استاد بابک تبرائی , آموزش فیلمنامه نویسی پیشرفته

استاد شعر و سخن شهریار

این شعر بخشی از ابیات پایانی  چکامه ی بلند سهندیه ی استاد شهریار هست که من خیلی دوسش دارم

من علی اوغلویام آزاده لرین مرد و مورادی

او قارانلیقلارا مشعل

او ایشیقلیقلارا هادی

حققه ایمانه مونادی

باشدا سینماز سیپه ریم، الده کوتلمز قیلیجیم وار
 


دسته بندی :
برچسب‌ها: اشعار شهریار

روزگار ما

در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی

 كاشیارب كه نیفتد به كسی كار كسی (یارب ای کارش نیفتد به کسی کار کسی)

هــــــر كس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی

نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــكاه به چـــــاه انـــــدازد

هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی

سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من

هر كه باقیمت جان بود خریدار كســـی

شهریار

منبع : وبلاگ حکیمانه / ادبیات ایران و جهان


دسته بندی :
برچسب‌ها: اشعار شهریار

زندگی

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

سهراب سپهری

منبع : وبلاگ حکیمانه / وبلاگی برای ادبیات ایران و جهان


دسته بندی :
برچسب‌ها: اشعار سهراب سپهری

همزاد عاشقان جهانیم

همزاد عاشقان جهان   

  هر چند عاشقان قدیمی 

از روزگار پیشین 

تا حال 

از درس و مدرسه 

از قیل و قال

بیزار بوده اند 

اما 

 :اعجاز ما همین است 

ما عشق را به مدرسه بردیم 

در امتداد راهرویی کوتاه 

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه 

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد 

آن روز، روز چندم اردی بهشت

یا چند شنبه بود 

نمی دانم 

آن روز هر چه بود 

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان 

فرقی نمی کند 

زیرا 

ما هر دو در بهار 

- در یک بهار - 

چشم به دنیا گشوده ایم 

ما هر دو در یک بهار 

چشم به هم دوختیم 

آن گاه ناگهان متولد شدیم 

و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند 

آن فصل 

- فصلی که می توان متولد شد - 

حتما بهار باید باشد 

و نام تازه ی ما ، حتما 

دیوانه وار باید باشد 

فرقی نمی کند 

امروز هم 

ما هر چه بوده ایم ، همانیم 

ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم 

ما 

 ... همزاد عاشقان جهانیم

قیصرامین پور  

منبع :sara-tanha.blogsky.com

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: قیصر امین پور , شعر نو

یاداشت های گم شده

یادداشتهای گم شده
پس کجاست؟
چندبار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیروروکنم
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار
کارتهای اعتباری
کارتهای دعوت عروسی و عزا
قبضهای آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق وبیمه وجریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسطهای وام
قسطهای تا همیشه ناتمام
پس کجاست؟
چندبار
جیبهای پاره و پوره را
پشت و رو کنم
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی
پس کجاست؟
یادداشتهای درد جاودانگی؟

قیصر امین پور

منبع:daryavash.mihanblog.com

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: قیصر امین پور , شعر نو , دلتنگی

آبروی آب

آبروی آب
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید
تا داغ ما کویر دلان تازه تر شود
چون ابری از سراب ببارید و بگذرید
پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به درآریدو بگذرید
ما دل به دست هرچه که بادا سپرده ایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید
با آبروی آب چه باک از غبار باد
نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید
قیصر امین پور

منبع:daryavash.mihanblog.com


دسته بندی :
برچسب‌ها: قیصر امین پور , شعر نو , دلتنگی

مشاوره تخصصی فیلم نامه نویسی(آموزش فیلمنامه نویسی مجازی از موضوع و ایده تا فیلمنامه ی نهایی)

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر می خواهید فیلم نامه بنویسید و  احساس می کنید نیاز به یک مشاور دارید،می توانید ایمیلی برای آدرس زیر بفرستید تا از ایده تا فیلمنامه مشاوره بگیرید.

استفاده از تک نیک های آموزش دیده ی پیشرفته ی  فیلم نامه نویسی در کارگاه فیلم نامه نویسی   استادان بزرگ فیلم نامه نویسی ایران:

استاد بابک تبرائی

استاد رحمت الله امیدوار

استاد مجتبی راعی

استاد  محمد رضا گوهری

استاد مهدی سجاده چی

استاد علی دادرس

استاد محمد علی صفورا

استاد ابراهیم علی برزی

استاد سعید رحمانی

استاد مرضیه ی وزیری مقدم

استاد جلیل سامان

استاد مهدی داود آبادی

استاد منصور براهیمی

جلسه ی یک روزه استاد وینر امریکایی

شانس خود را برای ارائه ی طرح های خود به مراکز گوناگون  و مد نظر امتحان کنید.

اجتماعی - فرهنگی - جنگی - تاریخی - سیاسی  - انیمیشن و ...

آموزش فیلمنامه نویسی مجازی از موضوع و ایده تا فیلمنامه ی نهایی

با ما تماس بگیرید.

lghorbani66@yahoo.com

 

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: مشاوره , فیلمنامه نویسی پیشرفته

داستان کوتاه تنهایی سالهای نویسندگی

بسم الله الرحمن الرحیم

تنهایی سال های نویسندگی

چند سالی بود که همیشه صبح ها با صدای خروس همسایه چشمهایش را باز می کرد و در حیاط کوچک خود مشغول نوشتن می شد تا شب.

تقریباً اگر سوژه ای مجبور به بیرون رفتنش نمی کرد، نمی توانست از حوض و ماهی های رنگا رنگش دل بکند.

چند روزی بود حسابی دلش گرفته بود، درخت وسط حیاط تازه شکوفه کرده بود و قاصدک ها دور و بر نوشته هایش را گرفته بودند و خبر از آمدن بهار می دادند.

دلش هوای کسی را کرده بود که که بتواند جای حوض و ماهی، درخت وسط حیاط و شخصیت های قصه هایش را پر کند تا مگر از این تنهایی سال های نویسندگی بیرون بیاید.

سبزه ی عیدی که کاشته بود آرام آرام بزرگ شد. هفت سین را وسط میز تحریرش در ایوان چید و منتظر ماند...

اما نه انتظار برای رسیدن بهار، انتظار برای رسیدن یک همدم واقعی!

توپ لحظه ی سال پرتاب شد، اما چشم هایش کسی را نیافت!

دلش هوای نوشتن کرد، سراغ قلم و کاغذش رفتو شروع کرد به نوشتن:

یک روز، یک سبزه ی عید با تُنگ وسط هفت سین....

لیلا قربانی

منتشر شده در نشریه ی داخلی کانون فیلمنامه ی نو (فینانو) اسفند 1388


دسته بندی :
برچسب‌ها: داستان کوتاه های من

انیمیشن اسرار پنهان غار شاپور برای شبکه ی استانی فارس

بسم الله الرحمن الرحیم

سریال پویا نمایی متفاوت « اسرار پنهان غار شاپور »

 

از قدیم گفتن گر صبر کنی زقوره حلوا سازی

همیشه دوست داشتم برای بچه ها یه داستان بنویسم که توش از تاریخ و فرهنگ و جنگ و دشمن و ... براشون تعریف کنم.

البته این آرزو کلن دنباله داره.

اواسط سال 89 بود که خانم وزیری مقدم استاد فیلمنامه نویسیمون یه طرحی بهم داد به نام اسرار پنهان غار شاپور. اسم غار شاپور برام آشنا بود، چون سال پیشش تو کتابخونه ی مورد علاق ی من که از هر کتاب تاریخی که دلت بخواد پیدا می شه یه کتاب که در واقع یه پایان نامه ی حسابی بود و تحقیق کاملی در مورد غار شاپور انجام داده بود خونده بودم. خیلی استقبال کردم. با کمک خانم وزیری مقدم که همین جا از زحماتی که کشیدن حسابی تشکر می کنم، بالاخره 13 قسمت به خوبی و خوشی تموم شد.

حالا آقای محمد صادق حسین پور تهیه ی کننده و کارگردان محترم  خبر دادن که رفته برای مرحله ی صدا گذاری. برای همین هم من خیلی خوشحالم.خیلی

 

قراره ان شالله بعد از تموم شدن کامل کار از شبکه ی استانی قارس، شبکه ی شما و شبکه ی پویا پخش بشه برای تمام بچه هایی که از ته دل همشونو دوست دارم. امیدوارم کار را بپسندن.چون قراره  اگه عمری باشه ،بقیه اش رو هم کار کنیم.

اگه عمری باشه حتمن یه سفر میرم به غاری که اون مدت مثه کف دست می شناختمش.

از خانم وزیری مقدم، آقای محمد صادق حسین پور و آقای نبوی زاده  و آقای محمد علی صفورا کمال تشکر و قدردانی رو دارم.

امیدوارم همه ی همکارام و دوستام و تمام  انسان ها به لطف خداوند تو کارهاشون موفق و موید باشن.

https://facebook.com/EnekasStudios

http://www.enekasstudio.com

 


دسته بندی :
برچسب‌ها: فیلمنامه ی های من , انیمیشن , سریال , تاریخ

داستان کوتاه عاشورایی

بسم الله الرحمن الرحیم

منتشر شده در سایت الکترونیکی چارقد

تاریخ انتشار : 29 / 10 /1390

لیلا قربانی

طاهره مردی تنها در قبیله ی بنی اسد

 

 

ظهر بود و هُرم آفتاب، صحرای بزرگ نینوا را نوازش می‌کرد. صدای شیهه‌ اسبان از دور به گوش می‌رسید. فرات در حال پر کردن مَشکی بود برای زنی سیاهپوش. انگار آب هم با چهره اشک‌آلود او می‌گریست.

زن، بلند نغمه عزا برای جوان غرق شده‌اش سر می‌دهد. آرام مشک را از آب بیرون می‌آورد و با گوشه چارقدش اشک‌های مشک را پاک می‌کند.

هاجر زنی موسپید با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، دست او را می‌گیرد و آرام بلندش می‌کند. زن با زحمت مشک را بر پشتش می‌اندازد و با شکم برآمده‌اش به سختی حرکت می‌کند. جای‌جای فرات زن را به یاد جوان می‌اندازد که چند صباح پیش در این دریای مواج غرق شد. آرام با هاجر از دلتنگی عمیقش می‌گوید، و غربت بی حد این صحرای سوزان که حتی برای خارهایش هم مأمنی نیست از دست این آتش.

زن‌ها تمام راه را با هم پچ پچ می‌کنند و بالاخره به غاضریه می‌رسند. چشمشان به جمعیت قبیله می‌افتد که دور اسب‌سواری حلقه زده‌اند. صدای «هل من ناصر ینصرنی» مرد، قلب زن را به تپش می‌اندازد. حبیب‌بن مظاهر است. آمده است تا از دلیر مردان طایفه‌ بنی اسد برای حسین یاری طلبد. زن با مشک در دستش ناگهان زمین می‌افتد. هاجر مشک را کناری می‌زند و چند قطره آب به چهره سرخ و سوخته زن می‌ریزد. طاهره… طاهره!

طاهره با حال نزارش در بین جمعیت به دنبال شوهرش چشم می‌گرداند. از میان حلقه زن‌ها شوهرش را می‌بیند که کنار ریش‌سفید قبیله ایستاده است. اکنون همه می‌دانند که صدای شیهه اسب‌ها که تا کنار نهر می‌آمد، از سوی کاروان حسین است که برای مقاومت در برابر اهریمن زمانش از مدینه تا به اینجا راه پیموده است. حبیب چشم می‌گرداند. تمام مردان قوی‌هیکل قبیله را نظاره می‌کند. مردان یکی یکی نگاهشان را از او می‌دزدند. صدای مرد ریش‌سفید بلند می‌شود و قلب حبیب را همچون خنجری می‌درد. «ما به یاری کسی نمی‌آئیم. من خبر بی‌طرفی قبیله‌ام را به پسر زید هم رسانده‌ام.»

همه‌ مردان یک‌صدا بی‌طرفی را بهانه‌ ترسشان می‌کنند. طاهره آرام مویه می‌کند. «مادر اگر امروز بودی رزم‌جامه تنت می‌کردم تا مثال شیران بنی‌اسد که در جنگ جمل دوشادوش علی جنگیدند، تو هم در رکاب حسین‌بن علی بجنگی.» هاجر با زحمت او را به سمت چادر می‌برد. حبیب ناراحت اما سرفراز به سوی خیمه‌های حسین می‌تازد.

ریش‌سفید قبیله، رفتن زن‌ها به کنار فرات را قدغن می‌کند، چون نیک می‌داند که بعد از آمدن حسین به نینوا، بلوایی بزرگ در راه است.

شب طاهره در چادر با شوهرش از مردانگی و شجاعت می‌گوید که او را به حجله‌‌اش راغب کرد و اهریمنی به نام ابن‌زیاد که همچون دزدی شبانه شجاعت را از وجود مردان قبیله دزدیده است. آرزو می‌کند ای کاش بچه در شکمش بزرگ بود تا می‌توانست او را همراه حبیب بفرستد.

صدای ناله و فریاد زن‌ها و شیهه‌ اسبان مدام در گوشش می‌پیچد. حسین فرزند پیامبرم چرا پا در این صحرای منحوس گذاشتی که فرات حیات‌بخش هم زندگی می‌ستاند. همه چادرها تا صبح روشن است. مردهایی که از ترس تنبیه ابن‌زیاد دست یاری حسین را رد کرده‌اند، از اندوه بی‌خوابند.

چند روزی می‌گذرد. هر روز طاهره برای تنهایی حسین و یارانش مرگ جوانش را بهانه می‌کند و می‌گرید. خبر می‌رسد که ابن زیاد راه فرات بر کاروان حسین سد کرده است. کاش می‌توانست مشک آبی پر کند از آب علقمه و برای کودکان لب تشنه حسین ببرد، اما اینجا قانون مردها حکومت می‌کند. رفتن به کنار علقمه جایز نیست.

آن روز از صبح تا عصر طاهره در گوشه‌ای خیره به مشک چشم می‌دوزد. دلش در چند فرسخی چادرهای قبیله است. کم‌کم رنگ آبی آسمان جایش را به ابرهای مواج سرخ می‌دهد. از آسمان نینوا خون می‌بارد. چشم‌های طاهره آرام اشک می‌ریزد. می‌داند که مفری برای کاروان حسین نیست. حسین تنها مانده است با یاران اندکش در خیل عظیم شیاطین که از گذشته‌شان فقط جهل عرب را به ارث برده‌اند.

عصر بود گویا! آسمان برای طاهره هنوز رنگ سرخ دارد و باد نغمه‌ی عزا سر داده و با قلبی آزرده، محکم و قاطع به نامردهای صحرای نینوا سیلی می‌زند. زنان می‌خواهند به سمت فرات بروند. طاهره با دیدن آن‌ها به راه می‌افتد، به زور راه می‌رود. هاجر از او می‌خواهد که در چادرش بماند. اما او گوشش بدهکار نیست. می‌خواهد به صحرای جنگ برود. از همه پیش‌تر حرکت می‌کند.

زنان غاضریه به میدان جنگ می‌رسند. آنها بی اختیار مویه سر می‌دهند برای اجساد بی‌سری که بی‌کفن رو‌ی زمین افتاده‌اند و ضربه‌های سم سواران، آنها را چاک چاک کرده است. سرباز یزیدی، هنوز در بین اجساد دیوانه‌وار می‌خواند و از سر بریده حسین می‌گوید. طاهره بی اختیار پیش می‌رود. خیمه‌های سوخته، خبر از جنایت عظیم می‌دهد. همه جا خون است و تکه تکه بدن‌های بریده. طاهره فریاد می‌آورد. «برویم به دنبال مردانمان تا اجساد فرزندان پیامبرمان را دفن کنند. یاریشان که نکردند، لااقل این تن‌های برهنه را درآغوش خاک بگذارند.»

زن‌ها به قبیله باز می‌گردند. طاهره دیگر نمی‌تواند سرپا بایستد. بلند بانگ می‌آورد «ای مردان بنی‌اسد! اجساد فرزندان رسول خدا روی صحرا افتاده است، شما که از ترس پسر زیاد یاریش را لبیک نگفتید، لااقل به حرمت شجاعت از یاد رفته‌تان پیکر آن‌ها را دفن کنید.»

ریش‌سفید قبیله، رو به شوهر طاهره می‌کند و از او می‌خواهد که همسرش را به جرم توهین به بنی‌اسد مجازات کند. زن‌ها جمع می‌شوند. دور طاهره را می‌گیرند و عده‌ای هم می‌روند و با بیل و کلنگ در دست، باز می‌گردند. طاهره با دیدنشان لبخند می‌زند. این تنها کاری‌ است که برای حسین و یارانش می‌توانست انجام دهد. طاهره از هوش می‌رود. زن‌ها به سمت میدان جنگ حرکت می‌کنند. هاجر او را روی حصیر می‌خواباند. طاهره نفس می‌کشد. آرام به خواب رفته است.

مردها بعد از دور شدن زن‌ها از دید چادرهای قبیله، به راه می‌افتند. در میدان جنگ همه مردان بنی‌اسد پشیمان از یاری نکردن فرزند پیامبر، اشک می‌ریزند و اجساد بی سر و دست را در آغوش خاک می‌گذارند.

صدای گریه نوزاد از چادر طاهره به گوش می‌رسد. صدای هاجر می‌آید که آرام در گوش نوزاد اذان می‌گوید و نام حسین را در گوشش زمزمه می‌کند.

پایان

طاهره، مردی تنها در قبیله بنی‌اسد


دسته بندی :
برچسب‌ها: داستان کوتاه های من

مطالب قدیمی‌تر >>