تبلیغات X
دنیای نویسندگی و فیلم نامه نویسی
الگو در زندگی

چه جالب به زندگی انسان های فروتن خاشعی توجه کنیم  که مردم وارانه زندگی کردند .

بی شک الگوی چنین کسانی علی (ع) بوده است..

ای مردان از جنس مردم...

نام تان لالایی مادران وطن............

به  غنچه های در انتظار شکفتن خواهد بود...........

تا گل های اینده ..........

ریشه در خاک  کرده...........

نه در آب !

و از جنس خاک باشند..............

نویسنده :
شعر سپید

وچه قدر دیر فهمیدم.............

سالیان سال را.................

در بیهوده انتظاری مبهم..............

در پی حس باران.................

زیر یک چتر بزرگ گذراندم.....................

نویسنده :
القدس لنا...............

القدس لنا  در چنین روزی زمزمه تمام کسانی که انسانیت را  قبول دارند خواهد بود....

 

نویسنده :
قدر را قدر بدانیم

شب قدررا امیدوارم تمام امت خداجوی اسلام  به نحو احسن گزرانده باشند.

التماس دعا........................

نویسنده :
شعر سنتی

گرصد پری حوری بیاید به خواب من            

                     باکی ندارم که خواب است این خواب من

من بی پری خود که قلبی شکسته ام

 ترسی ندارم که صد پریبیاید به خواب من


:: برچسب‌ها: اشعار نوجوان
نویسنده :
شعر نیمایی نو

از کنج دل دوست صبا آمدگفت بار دگر...........................

ای ساقی جانم................

ای نازروانم.........................

بی قامت تو خانه خرابم .............................

در دشت غریبان مکنی ناز.........................

که تو سروی من.......................................

سرو کمانم.......................................................................


:: برچسب‌ها: اشعار یک نوجوان
نویسنده :
خدا

وقتی خدا هست

پس غم و غصه معنی نداره

ان شالله هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم.

ان شالله


:: برچسب‌ها: خدا , درودل
نویسنده :
از سخن های ناب دکتر شریعتی

درد من حصار برکه نیست 

درد من زندگی با ماهیانیست که 

فکر دریا 

به ذهنشان خطور نکرده است!


:: برچسب‌ها: دکتر شریعتی , سخن ناب
نویسنده :
اقبال لاهوری

چورخت خویش بر بستم ازاین خاک...........................همه گفتند با ما آشنا بود

 

ولیکن کس ندانست این مسافر...........................چه گفت وبا که گفت واز کجا بود

نویسنده :
تکاب محروم ما بر فراز هزاران هزار تن طلای ناب زره شوران و آق دره و...

سلام.وقت همگی دوستانی که این متن رو می خونن به خیر

بزرگترین تفریح من و شاید بهترین لحظات عمرم مواقعی است که برای تفریح در طبیعت زیبا و بکر شهرستان تکاب می گردم و  یا وقتی که عکس هاش را برای بقیه به اشتراک می زارم. 

اما علاقه ی وافر من به این جا ختم نمی شه.من واقعن تکاب رو دوست دارم.  همیشه پی گیر اخبارش هستم. 

هنوز پوروپوزالی که برای یکی از مسئولین دولتی بردم برای توسعه برنامه ی خاصی در تکاب که مد نظرم بود یادم میاد. اما بی نتیجه بود.

با این حال 

شهرستان محروم تکاب قلب طلای خاورمیانه اس.  این شهر با این حجم سرمایه باید نگین  شهرهای نه تنها ایران بلکه خاورمیانه باشه. اما نگار سرنوشت معدن و افراد مناطق اطرافش همونیه که در داستان زیرآب جلال آل احمد می خونیم. محرومیت به جای توسعه و پیشرفت. و حالا بیکاری!

یعنی انقد سخته برای این حجم عظیم از سرمایه که حالا کارگرهاش رو در فصل زمستان مثل کارمندها که تعطیلات حقوقشون به راهه حمایت کنن. حالا که از لحاظ ایمنی و بهداشت و سلامت این قدر به خاطر یک تیکه نان حلال در سختی هستند !

حتمن باید چند نفر خودکشی کنه؟ باید اعتراض کنن؟

چرا تاریخ معدن و کارگران معدن پایانی نداره 

این جا قلب تمدن ایران هست. شهر باستانی شیز!

این جا شهر تکاب روی هزاران تن طلا خوابیده و شاید ای کاش نمی خوابید!

بماند بقیه ی معدن ها و سرمایه گذاران .... که آمدند با کارگران غیربومی !

بماند... بماند... بماند...

این خبر قلب من را به درد می آورد!

حوالی ساعت ۸ شب گذشته، سه نفر از کارگران اخراجی معدن طلای آق دره در شهرستان تکاب که اسامی دو نفر از آنان بنامهای، «ی. ک» «ی. ر» است تحت فشار روحی وارده شده در اعتراض به از دست دادن شغلشان اقدام به خود کشی کردند.شب گذشته یکی از مصدومان به دلیل شدت جراحت در بیمارستان شهدای تکاب از ناحیه شکم مورد جراحی قرار گرفت که هم اکنون در بخش عمومی بیمارستان بستریست اما دو کارگر دیگر که جراحتشان سطحی بود بصورت سرپایی مداوا شده‌اند....


:: برچسب‌ها: معدن , خبر , کارگر , تکاب , جلال آل احمد , محرومیت
نویسنده :
از اشعار یک نوجوان

سوخت این مزرعه ی پنبه

سوخت جایش تیغ بیابان رویید

لطافت پنبه رفت و زبری تیغ آمد

آتش فقط نمی سوزاند

آتش رادست کم نگیرید.

نویسنده :
از اشعار یک نوجوان

من دلم رانفروختم به خیالی  

که همه خاطره اش برگ درخت است

من  دلم را با کسی سیب دو تکه کردم

نه موقت، بلکه دائم تا ابد

که اگر دلبستم 

به زنی مکاره 

یا به حوری

نفروشم به خیالی 

که همه  حرف دلش

زیر پله 

پی کاوراره ای

سوی بهشت است!


:: برچسب‌ها: شعر
نویسنده :
صمد بهرنگی معلم مردم دار

پسرک لبو فروش

وقتی برگه های  هر دو جلد کتاب هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی  را ورق می زنم، جای داستان های یک نویسنده به شدت احساس می شه.! این بزرگترین ایرادیه که به آقای حسن میر عابدینی می تونم بگیرم.

بله ، داستان های کوتاه صمد بهرنگی که سرشار از عشق و احترامی هست که  نویسنده به مردمش داره.

امشب خیلی  پسرک لبو فروش را یاد کردم. داستان های واقعی که با قلم ساده و روان صمد چنان به دل می شینه که هیچوقت از یادت نمی ره.

داستان هایی که وادارت می کنه فکر کنی. ببینی دور و برت چه خبره! پسرک های لبو فروش رو ببینی ، دانه ی های ریز برف را با تمام وجود حس کنی و باهاشون هم صحبت بشی. 

یه شور و شوق وافر برای ادامه ی زندگی بهت میده همراه با هدف ، رویکرد، بصیرت 

دوست داشتن صمد معلم عزیز روستاهای آذربایجان شرقی فقط به خاطر داستان هاش نیست.  صمد رو به خاطر اینکه به فکر بچه های ترک زبان بود دوست دارم. به خاطر اینکه وقت گذاشت و کتاب الفبای فارسی رو با زبان ترک  براشون نگارش کرد. کتابی که جلال آل احمد وقتی خبر کشته شدن صمد رو شنید گفت خودمون جمع می شیم و کتاب الفبات رو چاپ می کنیم! اما نه اون موقع و نه بعد از انقلاب کسی وقعی به این کتاب پر ارزش نگذاشت. کتابی که اگه بود، خیلی از بچه های منطقه ی نیروگاه قم از دست معلم هاشون کتک نمی خوردن ، چون نمی تونستن بگن آب، نان .شاید اگه کتاب صمد بود می تونستن  نان را چُرَک بنویسن و بخونن و حداقل سواد نوشتن یاد بگیرن.  دلم برای همه ی اون بچه های تنگ می شه! برای معلمی تنگ می شه که اگه زمانه درکش می کرد می تونست وزیر آموزش و پرورش کشور بشه و کل  نظام آموزشی رو متحول کنه.  معلمی که نظریه ی فراشناخت رو تو داستان عادت می گه و حتی نظریه ی بالاتر و کاربردی تر از فرا شناخت! کسی که چرخه ی تولید باران را با زبان شیرین و قلم قدرتمند از زبان یک دانه ی برف می گفت و عمل فتوسنتز را از زبان یک هسته ی کوچک هلو!

معلمی که هنوز هم دغدغه های تعلیم و تربیتی که داشته برطرف نشده و آموزش ما لنگ می زنه.

اگر امروز بود قاعدتا تاثیر خوبی روی نظام آموزشی داشت. اگر بود شاید این قدر تبعیض در آموزش و پرورش را بر نمی تافت! اگر بود حتمن در مقابل خصوصی سازی مدارش کشور می ایستاد. اگر بود حتمن با مدارس غیر انتفاعی و نیمه دولتی و دانشگاه آزاد و پول پولکی ها مبارزه می کرد. 

امیدوارم که مسئولین آموزش و پرورش و حتی مولفینی که در مورد نویسندگان معاصر قلم می زنند ، نام بلند و جایگاه رفیع این معلم عزیز و مردم دوست را از نظر دور نکنند.

من دارم می رسم به سن صمد عزیز ، اما حیف ...حیف که حتی یه  داستان کوتاه هم به خوبی و با ارزشی کارهای این معلم عزیز ننوشتم.

یه حس غریبی همیشه با شنیدن اسمش بهم دست میده. یه حس غریبی که تو موسیقی جاودان و شعر  آراز آراز خان آزار هست .مخصوصن اونجا که می گه:

ائل يولوندا گئتدي صمد
جانين فدا ائتدي صمد
آرزيسينا يئتدي صمد
آچيلدي باغلي قولوموز

داها آراز اوسته گمی گلمه دی 

آی اوشاقلار صمدعمی گلمه دی 

امیدوارم که روح بلندش قرین رحمت باری تعالی باشه.

قلم قدرتمندش برای همه ی جهانیان محفوظ 

روحش شاد!


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , نویسنده , معلم , آموزش و پرورش , صمد بهرنگی , قوم ترک , پسرک لبو فروش , زبان ترک
نویسنده :
بی وفایی کوفیان در حق امام حسین علیه السلام

سلام. عزاداری هاتون مورد قبول حق.

امسال یک سال از اتمام کتابم می گذره شاید بیشتر اما هنوز چاپ نشده. تو طول نوشتن کتاب یه جا  از واقعه ی کربلا حسابی دلم را لرزوند. یک جمله ی پراز غم و ناراحتی از مردم بی وفای کوفه. که دعوت کردن و لبیک نگفتن! بدون دخل و تصرف به نقل از کتاب محمد بن جریر طبری

التماس دعا 

ترجمه تاريخ طبرى       3059     سخن از حوادث‏ سال شصت و يكم

حميد بن مسلم گويد: آن روز شنيدم كه حسين مىیگفت: «خدايا قطره ‏هاى آسمان را از آنها بدار و از بركات زمين محرومشان كن. اگر تا مدتى بهره ‏مندشان مىیكنى آنها را به گروه ها پراكنده كن كه دسته‏ هاى جدا باشند و هرگز ولايتداران از آنها خشنود نباشند كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند اما به ما تاختند و خونمان را بريختند.»


:: برچسب‌ها: کربلا , بی وفایی , عاشورا , تاریخ , امام حسین علیه السلام , تاریخ طبری , سخن های ناب
نویسنده :
نارین عفرین مغز متفکر عملیات کوبانی

با سلام. 

این روزها فاجعه ی اسید پاشی  که شایع شده بیشتر قربانیانش زنان بی حجاب هستند خیلی ناراحتم می کنه. 

بعد لابه لای صفحات اینترنت  مطلب ها را که می خونم می رسم به اسم نارین عفرین فرمانده زن کوبانی 

دختر 19 ساله ای که با شجاعت داره از سرزمین دفاع می کنه! از افرادی که می خوان زنده بمونن.  

خدای من این دختر چادر نداره، روسری نصفه ای رو سرشه اما سلاح به دست گرفته . اون یک زنه

اونوقت ما تو کشورمون داریم به کجا می ریم! چرا باید اینقدر به مردم گیر بدیم. چرا با فرهنگ سازی نمی تونیم کار کنیم. چرا حجاب را با زبان هنر نهادینه نمی کنیم. چرا باید امام جمعه ی اصفهان حرفی بزنه که باید با چوب تر  بی حجابی را از بین ببریم . اونوقت شاید بنده خدا روحشم خبر نداشته باشه  و یه عده از این صحبت ها سوء استفاده کنن  و اونوری ها  مانور بدن رو این مسائل ! من خودم یه دختر محجبه ام، چادر سر می کنم اما  دست این دختر را می بوسم و درود می فرستم به شجاعت و آرمانش!

ببینید این زن حجابش از نظر ما کامل نیست اما ادمه، شجاعه، دلسوز مردمشه، آزاده اس، از همه مهم تر دل و قلبش پاکه

ما کی باید بفهمیم حجاب فقط پوشش نیست. حجاب قلب و چشم و زبان هست اصلش .

ما باید برنامه ریزی فرهنگی بکنیم. ما باید دخترهایی مثل نارین داشته باشیم که امثالش تو جنگ تحمیلی 8 ساله کم نبودن!

خیلی خوشم اومد.دست مریزاد و به قول هموطنان کردمان : دست خوش

 


:: برچسب‌ها: ایران , جنگ , خانواده , آرزو , کرد , نارین عفرین
نویسنده :
عید غدیر خم مبارک باد

عید غدیر خم بر تمامی مسلمانان، شیعیان دوستان ، هم میهنان ، عدالت طلبان و آزادی خواهان جهان مبارک باد.


:: برچسب‌ها: تبریک , عید , عدالت
نویسنده :
تقدیم به سیمین دانشور

سلام.امروز نمی دونم چرا  یاد سیمین دانشور و  رمانش افتادم.  

همین جوری دلم خواست متنی را که از سووشون برا ساییت به دخت نوشتم رو بزارم باز رو بلاگم

چقدر دلم خواست عاشق بشم

کاش زودتر برگ‌هاش رو ورق می‌زدم و خط‌های سیاه صفحه‌ی سفید رو که سال‌ها توی این کاغذها جا خشک کرده بود رو می‌خوندم.

سیمین از اول قصه تا آخر قصه، داشت زندگی زری رو  روایت می‌کرد. زری که یه جنس مونث بود. همین جنس مونثی که وقتی ما مدرسه می‌رفتیم, داشتن تو گوشش می‌خوندن که زن باید بره درس بخونه، بره دانشگاه، بره سر کار، مگه زن‌ها رو خلق کردن فقط واسه ظرف‌شستن یا بچه بزرگ‌کردن! اونوقت بود که ما وقتی آرزوهامونا کنار هم می‌چیدیم, همه‌ی اینا رو می‌ذاشتیم حتی اینکه بریم تو یه معدن وسط بر و بیابون مهندس بشیم یا بریم یه سیاره دیگه. اما خبری از عاشق‌شدن نبود اصلا.حتی اونایی که خانواده‌هاشون سنتی بودن و باید دخترا رو زود شوهر می‌دادن،ت و رویاهاشون سی‌سالگی رو کنار می‌ذاشتن برای ازدواج.البته بگذریم که خیلیاشون ۱۵ سالگی ازدواج می‌کردن.واقعن چرا؟

چرا باید این‌جوری می‌شد؟چرا پس زری قصه‌ی سیمین درس‌خونده بود،قرآن بلد بود، زبان خارجی می دونست،اما عاشقم شده بود. یه روزی که وقتی نوجوون بود و بچه مدرسه‌ای,آدرس به یه سوارکار خوش‌قد و بالا با چشم‌های سبز زمردی داده بود که می‌خواست بره جایی و نمی‌شناخت! همون روز که یه سری اراذل ریخته بودن شهر و از مدرسه برا دخترا چادرچاقچول خواسته بودن که امنیت داشته باشن،زری که مادرش مریض‌خونه بود, از یکی چادر خواسته بود و از قضا اون هم داده بود  همین سوارکار, چادر رو براش آورده بود و بعد از اینکه رسونده بودش خونه, ازش خواسته بود که زودتر بزرگ بشه و زری تو دلش یه جا خالی کرده بود به اندازه‌ی بی‌نهایت, برای اون سوارکار. حالا همه‌ی اون حرف‌هایی که از مدرسه تا خونه تو مسیر با هم زدن به کنار.

تو افسانه‌ها بود که یه شاهزاده با اسب سفید سر می‌رسه و دختر قصه رو با خودش می‌بره.اما اصلا برای ما از این چیزها نمی‌گفتن. واقعن چرا؟

زری قصه‌ی سیمین همون عشق رو تو دلش نگه داشته بود و حتی به پسر عزت‌الدوله‌خانوم که حمید بود و خیلی هم پول و پله داشت،جواب رد داده بود. منتظر یوسف بود و رسم وفا رو نگه داشته بود. زری اونقد زیرک بود و شجاعت داشت که به حمید که مرد هیز و بدچشمی بود جواب رد بده. آخه زری از یه خونواده‌ی سطح پایین بود و  نمی‌شد با سطح زندگی حمید یا یوسف مقایسشون کرد. اما زری انقدر زیبایی داشت که چشم حمید دنبالش بود و یوسف هم که آرزو کرده بود زود بزرگ بشه!اما یوسف فقط عاشق چشم و ابروی زری نبود،اون از وقار و شجاعت و سطح فکر زری  هم خوشش اومده بود. وقتی با یوسف عروسی کرد, یوسف یه جفت گوشواره با سنگ‌های زمردرنگ که از مادرش به یادگار مونده بود رو بهش داد.زری همیشه زمردای گوشوارشو تو چشمای یوسف می‌دید.

مثل قصه‌های پریزاد, وقتی یوسف ازش می‌خواست بزک صورتشو پاک کنه و با رنگ و لعاب صورت خودش بیاد پیشش و می‌گفت خودت قشنگتری،اونوقت دست‌های زری رو می‌گرفت و زری سرش رو می‌ذاشت روی قلب یوسف و تمام غمای عالم که با اومدن انگلیس‌ها به جنوب و بدبختی‌های حاصل از حضورشون همه جا را گرفته بود از دل زری پرواز می‌کرد. زری خوشبخت بود با یوسف!اونا  یه خسرو  داشتن که تازه پشت لبش داشت سبز می‌شد و دوتا دختر کوچولوی دوقلو که زری به خاطر به دنیا آوردنشون نذر کرده بود که برای زندانیا و دیوانه‌هایی که تو آسایشگاه بودند, نون و خرما ببره.

یوسف, واقعن سوارکار افسانه‌ای بود.با اینکه تو خارج تحصیل کرده بود اما مثل بقیه‌ی تحصیلکرده‌ها و مالکین شهر قبول نمی‌کرد زیر یوغ ظلم اجنبی‌ها بره و می‌خواست که تو وانفسای خشکسالی و قحطی اول به مردم خودش برسه.حتی وعده‌های آن‌چنانی که چشم خیلیا رو گرفته بود هم, کارساز نبود. زری نگران شاهزاده‌اش بود و قلبش با هر صدای در و نامه و خبری که میومد تند تند می‌زد. حتی بعضی اوقات از یوسف می‌خواست که باهاشون همکاری کنه, نکنه یه وقت بلایی سرشون بیارن.

حالا یوسف که می‌دید زری انقدر می‌ترسه, شاکی شده بود که من زری شجاع خودم رو می‌خوام. اما زری دلش آشوب بود، می‌ترسید که شجاعت و ایستادگی‌ش باعث بشه یوسف رو از دست بده. حتی انقدر که وقتی دختر حاکم, گوشواره‌هاشو امانت گرفت تو عروسی بندازه, جرأت نکرد اونا رو پس بگیره. زری فکر می‌کرد به شجاعتش و اینکه چطور وقتی خانم معلم به خاطر روزه‌گرفتن مهری, دوست همکلاسی‌ش اون رو انداخت زمین و به زور خواست چیزی بهش بخورونه و قدغن کرد حرف‌زدن با مهری رو،موند پیش مهری و با شجاعت از دوستش طرفداری کرد.حالا چرا دیگه شجاعتش رو از دست داده بود؟ نه, زری هنوز شجاع بود، اما نمی‌خواست یوسفشو از دست بده. اما یوسف ازش می‌خواست در برابر زور اجنبی و نوکراش وایسته،حتی اگه به قیمت جونشونم تموم شه. بالاخره تقدیر کار خودش رو کرد.اجنبیا یوسف رو موقع تقسیم آذوقه بین مردم شهید کردن. زری موند بی‌یوسف. وقتی مردم خواستن جنازه یوسف رو ببرن دور شاهچراغ تشییع کنن،بزرگای شهر می‌ترسیدن که آشوب بشه و ژاندارمری مأموراشو آماده کرده بود. اما زری که حالا می‌خواست شجاعت خودش رو بروز بده، حالا که یوسفش رفته بود،حالا که دیگه از دشمن نمی‌ترسید و می‌خواست انتقام بگیره، حالا که خانواده حاکم گوشواره‌ها رو پس فرستاده بود و دیگه زمردای اصلی زری رفته بود به یه خواب ابدی،محکم ایستاد و گفت باید یوسف رو ببریم تشییع کنیم تا همه بفهمن اون چه بزرگ‌مردی بوده. زری منتظر زمزمه‌های بعد از شهادت یوسفش بود. منتظر یه انقلاب!

دارم فکر می‌کنم اون جنس مونثایی که همسراشون رو فرستادن جبهه هم مثل زری شجاع بودن. به خاطر ملتشون و مردمشون و دین باید ترس رو کنار می‌ذاشتن.

خب آخر قصه‌ی خودم اینکه منم دلم یه همچین مردی رو خواست. شجاع، نترس و آزاده.مردی که وقتی بزک صورتتو ببینه ازت بخواد پاکشون کنی، چون خودت خیلی قشنگتری براش، مردی که اگه یه طوفانی مثل اجنبی بیاد, سینه‌سپر کنه برا دشمن و از زنشم بخواد شجاع باشه. مردی که مرد باشه و وقتی از خونه دور شد, دل زنش پرواز کنه سمتش و روزها رو بشماره تا بیاد. وقتی خبر شهادتش رو آوردن, انقدر به هم بریزه که فکر کنه دیوونه شده اما بعدش سرشو بلند کنه و یاد شوهرش بیفته و بگه من باید راهشو ادامه بدم.

وقتی سووشون رو خوندم بیشتر از اینکه یه قصه بشنوم, از یه خطه‌ی عزیز کشورم و مردمش تو یه زمان خاص، داستان زن‌بودن رو شنیدم،داستان زری رو که هم تونسته بود تحصیل کنه و تو اجتماع باشه و هم اینکه عاشق بشه و یه خانوم کدبانو و یه همسر عالی و مادر مهربون.

حیف که سیمین رفت.وقتی کتابشو خوندم دلم ترکید که چند هفته قبل از اینکه پرواز کنه خواستیم بریم ببینیمش اما گفتن دیگه نمی‌تونه.دیگه خسته است. خوش به حال جلال که همچین زنی داشت با این قلم قوی.

زنی که تونست عشق رو در من زنده کنه! یه عشق زیبا و واقعی. برا همین می‌گم چقدر دلم خواست عاشق بشم.


:: برچسب‌ها: کتاب , ایران , نویسنده , تاریخ , آرزو , سیمین دانشور
نویسنده :
چرا به ترک ها خر میگویند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ترک خر شد ?!!!!

چرا ترک خر شد ?!!!!
بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها شورش کردند و بر علیه استبداد و شاه مستکبر قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد ۶ماه تمام شهر در محاصره بود.قحطی و کمبود غذا بیداد کرد.اما مردم تسلیم نشدند .پیغام مردم شهر به محاصره کنندگان این بود. غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم.یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم.همه جا پیچید ترکها خر شده اند کاه و یونجه می خورند.


حالا تو بگو قومی که به خاطر شرف و عزت کشورش یونجه میخورد خر است یا کسی که به این همه دلاوری میگوید خر.
بله خر کسی است که به زنان و مردان قهرمان کشورم میگوید خر

زنده باد ملت ترک ، زنده باد آذربایجان غیور 

یاد و راه  دلاورمردان و قهرمانان مشروطه بالاخص ستارخان و باقر خان گرامی باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 9:28  توسط اصغر کاوه / وبلاگ غدیر سریش آباد
شعر استاد شهریار در  جواب به این قشر از حتاکان به قومیت ها بالاخص قوم سرافراز ترک
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

:: برچسب‌ها: ایران , شعر , مردم , شهریار , ترک , تاریخ , مشروطه
نویسنده :
روز گردشگری مبارک

سلام به همه ی مردم ایران زمین 

روز گردشگری مبارک

شده حتی با هم کنار خانواده یه گردش کوچولو برید

اگه  برا دیدن آثار باستانی و غار و دشت و کوه ... هم رفتید که  عالی اصلن 

این روز رو خیلی دوست دارم خیلی 

5 مهر بهترین روز برای دیدار، و یا آگاهی و اطلاع راجع به اماکن گردشگری ایران هست

غافل نشید حتی از خوندن 

در پناه حق 

 


:: برچسب‌ها: تبریک , سفر , آرزو
نویسنده :
مرگ از نگاه صمد بهرنگی
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم باید زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه رو شدو، که می شوم، مهم نیست
مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
مرحوم صمد بهرنگی
روحش شاد
 
 
 
کاش  ما هم بعد از مرگ ....

 


:: برچسب‌ها: مرگ , صمد بهرنگی
نویسنده :
شهریار شاعری برای تمام دوران

شاید تاریخ کمتر شاعری را به  خود دیده باشد که در کمال هنرمندی با دو زبان زنده ی دنیا ، طوری که آدمی را لبریز از احساس و شعف کند شعر بسراید.

سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار یکی از همین دردانه های گران بهای شعر و ادب است که به دو زبان شیرین آذری و فارسی شعر سروده است.

شاعری که طبیعت را با تشیه های بکر به تصویر می کشد و  مرز شاعر مذهبی و ملی و بومی را که امروزه  کاربرد پیدا می کند ز هم می گشاید و شعر را که تراوش احساسات پاک و بی آلایش یک شاعر است بر روی کاغذ حک می کند.

به راستی این شاعر بزرگ  را می توان برترین شاعر ایران زمین در تمام ادوار نامید. 

یاد و نامش گرامی باد. به یاد شعرش که می خواست یادش باشیم . شهریار ملک سخن  همیشه به یادت هستیم.

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله

بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون

و یکی از اشعاری  که به زبان فارسی سروده است.

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم 
چـو درمانم نبخشیدی به درد خویش خـو کردم
 
چرا رو در تو آرم من ، که خود را گم کنم درتو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجوکردم
 
خیـالـت سـاده دل تر بود و با ما از تو یکـروتـر
مــن ایـنـها هـردو با آیـیــنه دل روبـرو کــردم

 


:: برچسب‌ها: اشعار شهریار
نویسنده :
از شهر خسته شدم

وقتی  دوست دارم از شهر برم!

همیشه دوست داشتم یه معلم بشم یا یه کشاورز یا یه راننده اتوبوس یا نمی دونم شایدم یه چوپان.

نه اصلن همچین فکری نکنید. آدم یک بام و دو هوایی نیستم. تمام این تفاوت ها به خاطر اینه که من یه چیز رو دوست داشتم. طبیعت، کوه، دشت. همیشه وقتی از کنار روستاها و کوه های کنار جاده می گذشتیم از فرط خوشحالی از خودم بی خود می شدم.  همیشه آرزو می کردم اتوبوس خراب بشه من وسط کوه و دشت پیاده بشم و قدم بزنم. کنار رودخونه بشینم و موجی که حباب دهن ماهی ها درست می کنه نگاه کنم.

بعضی وقتا که تا آخر جاده اتوبوس می رفت و فقط  تو یه رستوران نگه می داشت که مسافرا نماز بخونن و غذا بخورن، با عقل بچگیم می گفتم چی می شد من سوار اسب یا الاغ راه را بیام. اونوقت هر جا دلم خواست نگه می دارم. همیشه دوست داشتم کنار پنجره بشینم.

به هیچکدوم از اون آرزوها نرسیدم.  حتی معلم روستا هم نشدم.  به قول معروف تا به ما رسید دل آسمون تپید.

اما هنوزم  حس قشنگی رو که دارم از دست ندادم.  هنوزم وقتی می رم تو جاده یه حس خاصی پیدا می کنم.  دوست دارم دیر تموم بشه. هیچوقت از اینکه راه طولانی بشه خسته نمی شم.

شایدم بهش رسیدم. تو ذهنم ، تو نوشته هام تو تک تک واژه هام. من عاشق طبیعتم.  از شهر خسته شدم. خیلی خسته شدم.

دلم یه جیپ یا یه تویوتا یا یه لندور می خواد که با خانواده ام بزنیم به جاده، کوهستان، غار !

هر جایی که به دور از غوغای این شهر باشه!

 


:: برچسب‌ها: خاطره , سفر , شغل , آرزوها , دل نوشت
نویسنده :
ساختار سه پرده ای سید فیلد

کارگاه پیشرفته ی استاد بابک تبرائی

ده نقطه ی زمانی سید فیلد

سلام. در ادامه ی مباحث فیلم نامه نویسی کارگاه پیشرفتهی فیلم نامه نویسی استاد باباک تبرائی  خلاصه ای کامل و مفید برای  فیلمنامه نویسان عزیز  ارائه می دهم که استاد آن را به صورت دست نویس به هنرجوها ارائه دادند تا بتوانند استفاده کنند.

به نام خدا

ده نقطه ی زمانی سید فیلد

1-   تصویر آغازین (opening image)

اولین تصویری که فیلم ارائه می دهد باید کل فیلم، به ویژه لحن فیلم را در خود خلاصه کرده باشدو نویسندگان غالبا  پس از اتمام فیلم نامه این صحنه را بازنویسی می کنند.

2-   حادثه ی محرک ( inciting incident) یا کاتالیزور (catlyst)

نقطه ای در داستان که پروتاگونیست با مشکلی رو به رو می شود  که زندگی اش را متحول خواهد کرد، این همان زمانی است که کارآگاه پرونده ای را قبول می کند  یا پسر دختر را می بیند!

3-    نقطه ی عطف اول (plot point 1)

صحنه ای در اواخر پرده ی اول که به طوری حداکثری و با پرشی غافلگیر کننده ، زندگی پروتاگونیست را متحول کند.

پایان پرده اول

4-   یادآور 1 (pinch1)

نقطه ای که در حدود چهار هشتم 4.8 از کل متن (اواسط نیمه ی اول از پرده ی دوم) رخ می دهد و با مجسم تر کردن کشمکش اصلی درام، کشمکش کلی فیلم را به ما یادآوری می کند.

5-   نقطه ی میانی ( mid  point )

صحنه ای مهم در اواسط فیلم نامه که اغلب از طریق ایجاد واژگونی در بخت کاراکتر اصلی یا کشمکشی که داستان را به جهت دیگری می اندازد و از یکنواختی پرده ی دوم جلوگیری می کند.

6-   یادآور 2 (pinch2)

صحنه ای در حدود پنج هشتم 5.8 از کل متن (اواسط نیمه ی دوم از پرده ی دوم ) رخ می دهد و همانند یاداور 1، کشمکش اصلی را به مخاطب یادآوری می کند.

7-   نقطه ی عطف دوم ( plot point 2)

صحنه ای در اواخر  پرده ی دوم که عمدتا از طریق یک واژگون سازی دراماتیک، پرده ی دوم را تمام کرده و ما را از مواجهه به سمت حل و فصل (پرده ی سوم) می برد.

در این صحنه معمولا پروتاگونیست به لحاظ روحی و یا شرایط بیرونی برای مواجهه ی نهایی با رقیب آماده شده و یا جزء آن چاره ی دیگری برایش نمانده است.

پایان پرده دوم

8-   رویارویی نهایی ( showdawn)

در اواسط پرده ی سوم، پروتاگونیست با مشکل اصلی داستان مواجه شده و یا بر آن غلبه می کند و یا مغلوبش می شود.

9-   حل و فصل نهایی (resolution)

مسائل مربوط به داستان حل و فصل می شوند.

10-                      موخره (tag)

طی موخره یا گره گشایی ،گره های شل داستان محکم و تمامی داستان ها به پایان می رسد.

پایان پرده ی سوم

 

 


:: برچسب‌ها: الگوی فیلم نامه نویسی , کارگاه فیلم نامه نویسی استاد بابک تبرائی , آموزش فیلم نامه نویسی پیشرفته
نویسنده :
داعش و صهیونیست دو لبه ی تیز یک قیچی

سلام. طبق معمول برای گذراندن اوقات  استراحت داشتم شعر می خوندم که این شعر رو دیدم. چقدر تداعی کننده ی این بیت سعدی شیرازی هست که می گه :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد رزوگار 

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی 

نشاید که نامت نهند آدمی

این شعر رو روی سر در سازمان بین الملل نوشته !

تو این سال ها یه چیزی خیلی به گوشم رسیده اینه که ما ایرانی ها خیلی شعار میدیم اما موقع عمل خبری ازمون نیست. اما  انگار مسری هست . شعر سعدی شیرازی زینت بخش سازمان بین الملل هستش اما انگار موقع عمل کسی نیست. همه جا آدم می کشن و اونجا مسئولین سکوت می کنند. و وقتی عمق فاجعه خیلی دیگه از حد می گذره  کم کم یه واکنش هایی نشون میدن.

فکر نکنم سعد ی موقع گفتن این شعر بنی آدم رو به مسیحی و یهودی و مسلمون و زرتشتی و ... تقسیم کرده باشه. یه کلمه گفته: بنی آدم.

افسوس که این همه مسلمون ها رو کشتن کسی واکنش نشون نداد، حتی خود پاپ که نماینده ی دین صلح مسیح هست و یا همین آقای بان کی مون. دارم فکر می کنم تبعیض تا کجا ! دارم فکر می کنم سایه چطور به این  محتوا می رسه که این شعر رو می گه! 

دارم فکر می کنم واقعا ما ایرانی ها  اهل شعار نیستیم. لااقل تا جایی که من خوندم. اون از کوروش بزرگ که یهودی ها رو از دست حاکم بابل نجات داد و این از حکومت الان ما که همه جوره پای مظلومین تو هر جا وایستاده. دادم می زنه! منتها کسی گوش نمی ده.

اونوقت  یکی تو همین کشوری که سازمان بین الملل توش مستقره می گه ما داعش رو ایجاد کردیم نقشه ی خاورمیانه رو تغییر بدیم و علنا داره می گه من دستم به خون هزاران نفری که سرشون بریده شده، آبروی هزاران زنی که بهشون تجاوز شده و میلیون ها ادمی که آواره شدن آلوده است. دست های خونیشو نشون میده اما کسی بهش کار نداره.

من نمی دونم شیعه و سنی و مسیحی و یهودی چه فرقی دارن. ادم ادم هست.من که شیعه هستم تا جایی که می دونم  پیامبرم و امامم علی علیه السلام همیشه  حق مسیحی و یهودی و مسلمون رو رعایت کردن. فرقی نداشته براشون

افسوس...

کی جامعه ی جهانی می خواد به خودش بیاد و جنایتکاران جنگی رو مجازات کنه معلوم نیست.

اللهم العن قوم الظالمین 

آمین 

.گالیا / هوشنگ ابتهاج

منبع :مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران

93/04/14

نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان...

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

:: ادامه مطلب

:: برچسب‌ها: شعر , آرزو , حقوق بشر , دشمن , سازمان بین الملل
نویسنده :
عید سعید فطر

عید سعید فطر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد


:: برچسب‌ها: عید
نویسنده :
تکاب شهر آبا و اجدادی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


:: برچسب‌ها: سفر , آرزوها , ایرانگردی
نویسنده :
مرجان نازقلیچی سومین فرماندار بانوی کشور

بخوانید در مورد زنان ایران زمین که با حفظ عفت و حجاب می توانند در کارهای بزرگ و حساس ایفای نقش کنند. برای  خانم مرجان نازقلیچی  آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . آخه از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من هم یکی از آرزوهای بزرگم اینه که یه سمت این جوری البته نه صرفا به خاطر سمت و میز و ... نه اصلش اگه خدا قبول کنه نیست خالص خدمت به مردمه  مخصوصا مردم شهرستان خودمون . التماس دعا 

ان شالله که بتوانند در بندر ترکمن به بهترین نحو مدیریت و خدمتگزاری کنند.

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

بايد به اين باور رسيد كه مديريت زنان كم از مردان ندارد. اين باور ابتدا بايد در زنان كشور تزريق شود تا كم كم جامعه قبول كند مديريت جنسيت بردار نيست. انتخاب سومين زن براي فرمانداري اين بار در يكي از مرزهاي شمالي حاكي از عزم دولت براي تزريق اعتماد به نفس به بانوان مدير و مدبر است. مرجان نازقليچي كه بومي بندرتركمن است بعد از تجربه دو ساله در بخشداري اين شهرستان و با وجود تمام حرف ‌و حديث‌ها هفته گذشته سكان فرمانداري را برعهده گرفت. فرماندار بندرتركمن حمايت دو فرزند، همسر و خانواده  همسرش را در پيشرفت كاري و فرماندار شدن خود موثر مي‌داند. فرماندار بندرتركمن مي‌گويد مادر شوهرش نقش مهمي در فرماندار شدن او دارد. نازقليچي با آرامش از انتقادها به انتصاب خود گفت كه در ادامه مي‌توانيد مشروح اين گفت وگو را بخوانيد.

  
نظر پسرها چه بود كه مادرشان فرماندار شود؟
پسر بزرگم، اجازه داد  و موافقت كرد كه من فرماندار شوم .قول داد درس‌هايش را خوب بخواند تا خيال من راحت باشد. معدل پسرم خيلي خوب است.
  
با توجه به اينكه مسئوليت شما به نسبت گذشته بيشتر شده، به كارهاي خانه و خانواده مي‌رسيد؟
زمان زيادي از انتصابم در فرمانداري تركمن نمي‌گذرد. اميدوارم بتوانم در كنار فرمانداري، به كارهاي خانه هم برسم.
  
در اين مدت كوتاه توانستيد تعادل بين خانه و كار را ايجاد كنيد؟
اميدوارم با گذشت زمان تعادل برقرار ‌شود. با توجه به اينكه روزهاي ابتدايي آغاز كارم در پست فرمانداري است، بيشتر وقت خود را در محل كار هستم. همسرم و خانواده همسرم در كارهاي خانه كمك مي‌كنند. ما تركمن‌ها سعي مي‌كنيم با خانواده شوهر يكي باشيم. من و مادرشوهرم همسايه هستيم. بنابراين از سوي او حمايت مي‌شوم.
  
با اين حساب مادرشوهرتان نقش مهمي در فرماندار شدن شما دارند.
مادرشوهر و پدرشوهرم بسيار خوب و تحصيلكرده هستند. با من خيلي همراهي مي‌كنند. اغراق نمي‌كنم كه بگويم مادر شوهرم، براي من بيشتر از مادرم زحمت مي‌كشد.
  
نظر همسرتان درباره فرماندار شدن شما چه بود؟
او هم موافق فرمانداري من بود. ما همكلاس بوديم و باهم دانشگاه رفتيم و فارغ‌التحصيل شديم. هميشه همراه هم بوديم. اين بار هم مرا همراهي كرد و با فرماندار شدن من موافقت كرد. بايد بگويم كه تمام پيشرفت‌هاي كاري‌ام را مديون همسر و خانواده همسرم هستم.
  
وقتي فرماندار شديد، همسرتان حسودي نكرد؟
نه تنها حسادت نكرد بلكه با حمايت و تشويق او توانستم عهده دار فرمانداري بندر تركمن شوم. او عضو هيات علمي يكي از دانشگاه‌هاي تركمن است.
  
مي‌دانستيد قرار است فرماندار   شويد؟
بله. تعيين كردن فرماندار روال اداري دارد. ابتدا با فرد مورد نظر در ميان مي‌گذارند تا بدانند، ‌او تمايل دارد چنين مسئوليتي را بر عهده بگيرد. اگر قبول كرد بايد براي طي كردن مراحل اداري به وزارت كشور مراجعه ‌كند. به اين ترتيب خبر داشتم كه براي فرمانداري بندرتركمن انتخاب شده‌ام. از اسفند 92 به من خبر داده بودند.
  
چطور شد كه يك خانم براي فرمانداري بندرتركمن انتخاب شد؟ آيا ارتباط خاصي با دولت داشتيد كه انتخاب شديد؟ پايگاه قومي هم دارید؟
‌وزارت كشور بخشنامه‌اي به استانداري‌ها فرستاده بود كه فرماندار، معاونت و بخشدارها از پرسنل فرمانداري‌ها و  استانداري‌ها انتخاب شود. مي‌توان گفت يكي از فاكتور‌هايي كه باعث انتخاب من شد اين بود كه نيروي وزارت كشور هستم. دليل دوم به سابقه مديريتي‌ام بر مي گردد. مهم‌تر از اين دو دليل، تلاش صادقلو، استاندار گلستان براي تحقق اهداف دولت تدبير و شعار حمايت از اقوام و رعايت اصول قانون اساسي بود. خوشبختانه در اين انتخاب علاوه بر توجه به قوميت، به مديريت زنان نيز توجه شد. استاندار گلستان با اين انتخاب سعي كرد توانمند سازي و احساس اعتماد به نفس را در بانوان ايجاد كند.
  
اين قبول كه مي‌خواستند يكي از تركمن‌ها عهده دار فرمانداري اين شهرستان باشد، اما چرا يك خانم براي اين پست برگزيده شد؟
گسترش مديريت در بين زنان يكي از اهداف دولت است به همين دليل علاوه بر بومي بودن، خانم بودن هم مدنظر قرار گرفت.
  
در ابتداي شكل‌گيري دولت عدم حضور بانوان در كابينه مورد انتقاد قرار گرفت. آن دوره گفته شد زنان تجربه لازم براي پست‌هاي اجرايي را ندارند. نظر شما در اين باره چيست؟
در ايران داريم خانم‌هايي كه توانايي عهده‌دار شدن پست‌هاي فرمانداري و معاونت استانداري را دارند. در استانداري گلستان بانوان شانس حضور در پست‌هاي اجرايي را دارند. با انتخاب صادقلو براي عهده دار شدن استانداري گلستان، فرصت بيشتري براي بانوان فراهم شد. بايد اشاره كنم كه معاونت مالي استانداري گلستان به عهده خانم كريمي است كه با تغيير استاندار او مجدد منصوب شد. اين نشان مي‌دهد زنان توانايي مديريت دارند.
  
شما تجربه لازم براي بر عهده گرفتن فرمانداري بندر تركمن را داريد؟
17 ماه تجربه كار در بخشداري را دارم و توانسته‌ام با همكاران، مديران دستگاه‌هاي اجرايي، مردم و روحانيون تعامل خوبي برقرار كنم. همه ما با همكاري يكديگر دو و نيم  سال بخشداري را به پايان رسانديم. در اين مدت به نسبت مديريت مردان عقب‌تر نبودم هرچند كه ممكن است جلوتر هم حركت نكرده باشم. با اين حال تجربه خوبي را  در آن زمان كسب كردم.
   
درواقع شما ثابت كرديد مديريت خانم‌ها كم از آقايان ندارد.
مديريت به روحيه تعامل و همكاري برمي‌گردد. اين روحيه تعامل و همكاري را در بين همكاران بخشداري، فرمانداري و مديران اجرايي احساس كرديم.
  
چقدر گرايش هاي مردسالاري در منطقه وجود دارد؟
مردسالاري بر منطقه حاكم نيست. الان مي‌توان گفت تفاهم سالاري به ويژه در بين اقشار تحصيلكرده جامعه ما وجود دارد و مردسالاري كه در قديم وجود داشت، ديده نمي‌شود. فضا، فضاي اسلامي است.  در دوران  پهلوي به دليل كشف حجاب فضا براي حضور و تحصيل دختران  فراهم نبودو اجازه فعاليت در بيرون از خانه داده نمي‌شد. اما اكنون  شاهد فضاي سالم و حضور بانوان در قسمت‌هاي مختلف مديريت هستيم. حضور بانوان در جامعه به دليل ايجاد احساس امنيت از سوي جمهوري اسلامي است.
  
مردها از شما حرف شنوي دارند؟ براي آنها سخت نيست مديريت خانمي را بپذيرند؟
مردان هم مديران خوبي هستند. اما از آنجا كه قبلا كارمند فرمانداري بودم حس همكاري در آنها را مي‌بينم و تعامل با آنها كار مشكلي نيست.
  
آيا انتقاد نكردند كه چرا يك زن براي فرمانداري انتخاب شد؟
بله. از آنجا كه بحث انتصاب من پيش از پايان سال مطرح شده بود و وقفه تعطيلات عيد باعث شد انتقاداتي نسبت به انتخاب من براي فرمانداري تركمن صورت بگيرد. گفته مي‌شد  يك خانم نمي‌تواند در شرايط سخت وارد ميدان اجرا شود. به آنها گفتم چطور زماني كه بخشدار بودم و به روستاهاي محروم رسيدگي مي‌كردم، زن بودنم مسئله نبود. خوشبختانه اكنون فضاي شهرستان خيلي آرام شده است و همه از انتخاب من استقبال كردند. اين بحث‌ها طبيعي بود. ما بايد با عملكرد خودمان نشان دهيم كه مديريت زنان كم از مردان ندارد.
  
انتخاب فرماندار بومي چه تاثيري بر  فضاي همدلي شهرستان دارد؟
فرماندار قبلي بندر تركمن هم بومي بود. از زمان اصلاحات از اقوام  در بحث مديريت استان استفاده مي‌شد.يكي از عواملي كه باعث گسترش وحدت در استان گلستان شده است اين نگاه بود. با انتخاب يك خانم براي فرمانداري از سوي استاندار و موافقت وزير كشور، اعتماد به دولت در بين مردم گلستان و تركمن بيشتر شده است.
  
در اين مدت كوتاه در فرمانداري بندر تركمن به خانمي پست داديد؟
 مدت زيادي از فرمانداري‌ام در بندرتركمن نمي‌گذرد اما از خانمي كه عضو شوراي شهر و خانم  دهياري كه به مردم خدمت مي‌كند حمايت كردم. از آنجا كه پست سازماني‌ام كارشناس امور بانوان است در كارگروه مربوطه از حضور زنان در پست‌هاي مديريت دفاع كردم.
  
بندر تركمن منطقه مرزي است، آيا انتصاب فرماندار زن براي شهرستان مرزي، انتخاب درستي است؟
  شهرستان بندر تركمن مشكلات يا شرايط ويژه مرزي ندارد كه از عهده خانم‌ها بر نيايد. از اين لحاظ ، انتقادي نشنيدم. نيروي انتظامي به‌خوبي از عهده برقراري امنيت مرزهاي آبي اين شهرستان بر آمده است.
  
مهم‌ترين مشكل شهرستان بندر تركمن چيست كه مي‌خواهيد در دوران فرمانداري خود به آن سر و ساماني بدهيد؟
در  بندر تركمن هم مانند همه مناطق كشور با مشكلات اقتصادي مردم و منطقه روبه رو هستيم كه تلاش داريم آن را بر طرف كنيم. همچنين  سعي دارم اشتغالزايي پايدار در بندرتركمن فراهم كنم. برگزاري كارگاه‌هاي كار آفريني براي بانوان از جمله برنامه‌هاي دوران فرمانداري‌ام خواهد بود.
  
توجه به آقايان را كه فراموش نمي‌كنيد؟
به آقايان هم در كنار بانوان توجه خواهيم كرد.
  
كدام يك از سياستمداران كشور الگوي مديريتي شما هستند؟
مديريت خانم‌هاي موفق كشور را الگو قرار مي‌دهم. در سطح استان گلستان خانم كريمي معاون مالي استانداري گلستان الگوي من است. در سطح كشوري، رئيس‌جمهور را الگوي خود مي‌دانم. بسياري از رفتارها، مصوبات روحاني  را مي‌پسندم و علاقه‌مندم مديريتي شبيه او در فرمانداري پياده كنم.

 


:: برچسب‌ها: زنان , آرزوها
نویسنده :
شعر خان ننه استاد شهریار

سلام به دوستان گرامی 

شعر خان ننه رو خیلی دوست دارم. یکی از شاهکارهای استاد شهریار هست. می خواستم فقط متن ترکی رو بزارم که  دیدم سایت میانالی با این سبک به اشتراک گذاشته و من هم باز نشرش میدم  این جا برای استفاده همه ی دوستان 

12/11/89

شعر خان ننه  یکی از زیباترین و دلنشین ترین شعرهای استاد شهریار می باشد که شاید اگر اغراق نکنم بیش از 1000 بار آنرا خوانده ام و هر بار بیش از پیش لذت برده ام و هیچ وقت هم برایم تکراری نشده است.وقتی از زیبائیهای نهفته در این شعر برای دوستان فارسی زبان تعریف و بخشی از آن را ترجمه می کردم آنها نیز به وجد می آمدند.اخیرا به یک ترجمه از این شعر دست یافتم ولی بخشهایی از ترجمه به نظرم ناقص بود و حق مطلب را ادا نمی کرد لذا با اندکی دست کاری و ویرایش این شعر و ترجمه را به همه ترکی زبانان و فارسی زبانان تقدیم می کنم  تا ثواب حاصل از لذت خواندن این شعر به روح استاد شهریار برسد. ضمنا از دوست عزیزی که ترجمه اولیه را انجام داده تشکر می کنم

با تشکر از همه دوستان - گروسی

 

خان ننه....................... مادر بزرگ

خان ننه ، هاياندا قالدين  ...................................................  خان ننه ، کجا ماندی ؟

بئله باشيوا دولانام  ..........................................................  الهي دور سرت بگردم 

نئجه من سني ايتيرديم !  .................................................  آخه چرا من تو رو گم کردم !

دا سنين تايين تاپيلماز  .....................................................  ديگه مثل تو  پيدا نميشه 

سن اؤلن گون ، عمه گلدي ...............................................  اون روزي كه تو مردي ، عمه آمد 

مني گتتدي آيري کنده  ....................................................  منو به يه ده ديگه اي برد

من اوشاق ، نه آنلايايديم ؟  ..............................................  منه بچه ، چه مي فهميدم ؟

باشيمي قاتيب اوشاقلار  ..................................................  بچه ها سرم را گرم کردند 

نئچه گون من اوردا قالديم  ................................................  چند روزي آنجا ماندم 

قاييديب گلنده ، باخديم  ...................................................  وقتي برگشتم ، ديدم 

يئريوي ييغيشديريبلار ............................................... .......  رختخوابت رو جمع کردن 

نه اؤزون ، و نه يئرين قالير  ........................................ .......  نه خودت هستی و نه رختخوابت ! 

« هاني خان ننه م ؟ » سوروشدوم ....................................  پرسيدم : خان ننه ام کو ؟ 

دئديلر کي : خان ننه ني ..................................................  گفتند : خان ننه رو 

آپاريبلا کربلايه  ...............................................................  به کربلا بردن

کي شفاسين اوردان آلسين .............................................  تا شفاشو  از اونجا بگيره 

سفري اوزون سفردير  .....................................................  سفرش سفر درازي هست !

بيرايکي ايل چکر گلينجه  .................................................  يکي دو سالي طول مي کشه تا برگرده 

نئجه آغلارام يانيخلي  .....................................................  آنچنان گريه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چيغيرديم  ..................................................  چند روزي آنچنان داد و فرياد کشيدم

کي سه سيم ، سينم توتولدو  .........................................  که صدا و سينه ام گرفت 

او ، من اولماسام يانيندا  .................................................  او وقتي من پيشش نباشم ،

اؤزي هئچ يئره گئده نمه ز  ..............................................  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو ، من سيز  ..............................................  چه شده که بدون من به اين سفر

اؤزو تك قويوب گئديبدير ؟  ...............................................  خودش تنهائي گذاشته و رفته؟ 

هاميدان آجيق ائده ر کن  ...............................................  در حالي که از همه قهر کرده بودم 

هامييه آجيقلي باخديم  .................................................. به همه با اخم نگاه کردم 

سونرا باشلاديم کي : منده  ...........................................  بعد شروع کردم که : من هم

گئديره م اونون دالينجا  ..................................................  به دنبال اون مي رم 

دئديلر : سنين کي تئزدير  ..............................................  گفتند : براي تو هنوز زود هست 

امامين مزاري اوسته  ....................................................  بر سر مزار امام 

اوشاغي آپارماق اولماز  .................................................  نميشه بچه رو برد !!! 

سن اوخي ، قرآني تئز چيخ  ...........................................  تو بشين قرآن رو بخون

سن اوني چيخينجا بلکه   ...............................................  تا تو اونو تموم بكني ، شايد

گله خان ننه سفردن  ..................................................... خان ننه هم از سفر برگرده !

ته له سيح راوانلاماقدا  ..................................................  با عجله در حال ازبر کردن 

اوخويوب قرآني چيخديم  ................................................  قرآن را خواندم و تمام کردم 

کي يازام سنه : گل ايندي  ............................................  که برات بنويسم : حالا برگرد 

داها چيخميشام قرآني  ................................................  ديگر قرآن را تمام کردم 

منه سوقت آل گلنده  ...................................................  وقتي برمي گردي ، برايم سوغاتي بخر 

آما هر کاغاذ يازاندا  ......................................................  اما هر نامه اي که برات مي نوشتم 

آقامين گؤزو دولاردي  ....................................................  چشمان پدرم از اشک پر مي شد 

سنده کي گليب چيخمادين  ...........................................  تو هم که برنگشتي !

نئچه ايل بو اينتظارلا  ....................................................  چند سال با اين انتظار 

گوني ، هفته ني سايارديم ...........................................  روز و هفته را مي شمردم 

تا ياواش – ياواش گؤز آچديم  .........................................  تا به تدريج چشم باز کردم و

آنلاديم کي ، سن اؤلوبسن !  ........................................  فهميدم که تو مرده اي 

بيله بيلمييه هنوزدا  .....................................................  بفهمي و  نفهمي هنوز هم 

اوره گيمده بير ايتي ه وار ...............................................  در دلم گمشده اي هست 

گؤزوم آختارار هميشه  .................................................  چشمانم  هميشه به دنبالت مي گرده

نه ياماندي بو ايتيکلر  ...................................................  چه سختند اين گمشده ها 

خان ننه جان ، نولايدي  ................................................  خان ننه جانم ، چه مي شد 

سني بيرده من تاپايديم  ...............................................  دوباره تو را پيدا مي کردم 

او آياخلار اوسته ، بيرده  ...............................................  دوباره روي پاهات

دؤشه نيب بير آغلايايديم  .............................................  مي افتادم و گريه مي کردم 

گولي حلقه سالميش ايپ تك ........................................  دستامو مثل طناب حلقه مي كردم و

او اياغي باغلي يايدم .................................................... پاهات رو مي بستم

کي داها گئده نمييه يدين .............................................  تا نمي توانستي بری !

گئجه لر ياتاندا ، سن ده  ..............................................  شبها وقتي مي خوابيديم ، تو هم 

مني قوينووا آلاردين  ....................................................  منو در آغوشت مي گرفنتي

نئجه باغريوا باساردين  ................................................  منو به آغوشت مي فشردي 

قولون اوسته گاه سالاردين  .........................................   گاهي روي بازوهايت مي انداختي 

آجي دونياني آتارکن  ...................................................  در حالي که تلخی دنیا رو رها مي کرديم 

ايکيميز شيرين ياتارديق  ...............................................  دو تائي شيرين مي خوابيديم

يوخودا ( لولي ) آتارکن  ................................................  وقتي در خواب با خیس کردن جایم!

سني من بلشديره رديم  ..............................................  ترا کثیف مي کردم 

گئجه لي ، سو قيزديراردين  ..........................................  شب آب گرم درست می کردی 

اؤزووي تميزليه ردين  ...................................................  خودت رو می شستی 

گئنه ده مني اؤپه ردين  ................................................  باز هم منو مي بوسيدي 

هئچ منه آجيقلامازدين  ................................................  هيچ وقت دعوام نمي کردي 

ساواشان منه کيم اولسون  ..........................................  هر کس هم دعوام مي کرد 

سن منه هاوار دوراردين  ...............................................  تو از من حمايت مي کردي 

منی سن آنام دوينده  ....................................................  وقتي مادرم منو مي زد

قالپيپ آرادان چيخاردين .................................................  منو از دستش مي گرفتي و مي بردي

ائله ايستي ليح او ايستك ..............................................  آن علاقه و دوست داشتن 

داها کيمسه ده اولورمي ؟  ...........................................  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟ 

اوره گيم دئيير کي : يوخ – يوخ  ......................................  دلم ميگه : نه نه 

او ده رين صفالي ايستک................................................  آن علاقه عميق با صفا 

منيم او عزيزليغيم تك   .................................................  همانند دوران عزيزي من 

سنيله گئديب ، توکندي  ...............................................  همراه تو رفت و تمام شد 

خان ننه اؤزون دئييردين  ................................................  خان ننه خودت مي گفتي 

کي : سنه بهشت ده ، الله  ..........................................  که : خداوند به تو در بهشت 

وئره جه ک نه ايستيور سن  ..........................................   هر چيزي كه بخواهي ، خواهد داد 

بو سؤزون ياديندا قالسين  ............................................  اين حرفت را به خاطر داشته باش 

منه قوليني وئريبسه ن  ...............................................  به من قولشو دادي  

ائله بير گونوم اولورسا  ................................................  اگر چنان روزي داشته باشم 

بيليرسن نه ايستيه رم من ؟  .......................................  مي داني از خدا چه مي خواهم ؟ 

سؤزومه درست قولاق وئر : .........................................  به حرفم خوب گوش کن ؛

سن ايله ن اوشاقليق عهدین  ......................................  در کنار تو دوران كودكي را ! 

خان ننه آمان ، نوليدي  ...............................................  خان ننه ،واي ! چه مي شد 

بير اوشاخليغي تاپايديم  .............................................  کودکي ام رو دوباره پيدا مي کردم 

بيرده من سنه چاتايديم  .............................................  دوباره به تو مي رسيدم 

سنيلن قوجاقلاشايديم  ..............................................  با تو هم آغوش می شدم

سنيلن بير آغلاشايديم  ..............................................  با تو گريه مي كردم 

يئنيدن اوشاق اولورکن  ..............................................  در حالي که دوباره کودک مي شدم 

قوجاغيندا بير ياتايديم  ...............................................  در آغوشت مي خوابيدم 

ائله بير بهشت اولورسا  .............................................  اگر چنان بهشتي وجود داشته باشد 

داها من اؤز الله هيمنان  ............................................  ديگر من از خدايم 

باشقا بير شئي ايسته مزديم  ....................................  هیچ چيز ديگري نمي خواستم   


:: برچسب‌ها: اشعار شهریار
نویسنده :
شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی

سلام به همگی دوستان

وبلاگ کانون فینانو که یکی از کانون ها و مراکز تخصصی فیلم نامه نویسی در قم هست ، در قسمتی از وبلاگ  کتاب هایی رو به طور خلاصه و موجز  با تلاش آقای ناصر رفیع آورده شده ه که من متنش را اینجا باز نشر می کنم.

شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی

posted on 

 

 

گزیده‌ای از کتاب «شیوهٔ فنی نمایشنامه‌خوانی (از پایان تا آغاز و از آغاز تا پایان)»
دیوید بال – ترجمهٔ محمود کریمی حکاک
منبع - تلخیص مینا کمالیان

قسمت اول: شکل (SHAPE)

۱- چه اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود یک اتفاق دیگر بیفتد
هر چیزی که اتفاق می‌افتد می‌تواند یک حادثه باشد. هرگاه یک حادثه باعث شود و یا اجازه دهد حادثه دیگری اتفاق بیفتد، این دو حادثه، با هم یک عمل را تشکیل می‌دهند. عمل ها، آجرهای اصلی ساختمان یک نمایشنامه هستند. با رویهم گذاشتن آنها ساختمان نمایش کامل می‌شود.

۲- و بعد چه اتفاقی می‌افتد
یک عمل از دو حادثه تشکیل می‌شود: نشانه و هدف. هر هدفی، خود نشانه ای است برای عمل بعدی. بنابراین عملها مانند مهره‌های دامینو می‌باشند که سقوط یکی باعث افتادن دیگری می‌شود. تجزیه و تحلیل پی درپی به این معنی است که سقوط مهره‌های یک نمایشنامه را یکی پس از دیگری از ابتدا تا انتها دنبال کنیم.

۳- حال این کار را از آخر به اول انجام دهید
تجزیه و تحلیل مسلسل وار عمل‌های یکی نمایشنامه، هنگامی کامل و مفید است که به صورت معکوس نیز انجام گیرد. یعنی از پایان یک نمایش تا ب هآغاز آن. بهترین ضمانت در درک یک نمایش در این است که بدانید هر حادثه ای به چه دلیلی اتفاق می‌افتد.

۴-  سکون و تجاوز
سکون، وضعیت متعادل موجود در دنیای یک نمایشنامه است که تا آغاز نمایشنامه ادامه داشته است. تجاوز، آن چیزی است که این موقعیت متعادل را آشفته کرده، باعث رهایی نیروهای متضادی می‌شود که نمایش را به پیش می‌رانند. آن زمان که مجموعه این نیروها دیگر با هم تضادی نداشته باشند، سکون تازه ای بدست می‌آید و نمایش به پایان می‌رسد.

۵- کشمکش، مانع
همیشه یک مزاحم یا یک مانع بر سر راه آن چیزی که شخصیت می‌خواهد، قرار دارد. دلیل صحبت کردن شخصیت این است که بتواند بوسیله حرف زدن این مانع را از بین ببرد تا به آنچه می‌خواهد برسد. به این منظور او به طریقی شخصیت دیگر (و یا شخصیت‌های دیگر) را مجبور می‌کند از سر راه خواست او کنار بروند. برای درک کامل گفتگوی نمایشی، شما باید اول بدانید که گوینده کلام چه می‌خواهد و چگونه از گفتار خویش به منظور از سر راه برداشتم آنچه مانع رسیدن به خواست اوست، استفاده می‌کند.

۶- ندانستن نعمت است
غالبا اصل کلی تنش نمایش بر این استوار است که تماشاچی از همه چیز باخبر نباشد. هدف نمایش را با عیان کردن همه چیز پیش از وقت موعد آن به هدر ندهید. ندانستن تماشاچی خود نعمتی است.

۷- چیزهای تئاتری
آن چیزی که باعث توجه و درگیری تماشاچی با نمایش بشود تئاتری است. نمایشنامه نویسهای خوب مهمترین مطالب نمایششان را در تئاتری‌ترین لحظات نمایش خویش می‌گنجانند زیرا به این وسیله می‌توانند از نهایت توجه تماشاچی استفاده کنند. شناسایی لحظه‌های تئاتری یک نمایشنامه کمک بزرگی است به اینکه چیزهایی را که نمایشنامه نویس مهم می‌داند، به سادگی کشف کنید.

قسمت دوم: شیوه‌ها و روش‌ها METHODS

۸- آشکارسازی یا تشریح
تشریح یا آشکارسازی، ارائه اطلاعاتی است که خواننده برای درک حرکت پیش روندهٔ نمایش به آنها نیاز دارد. معمولا تشریح به دو نوع ارائه می‌شود: اول، ارائه اطلاعاتی که تمام (یا اکثریت) شخصیت‌های نمایش به آن آگاه هستند. (مثلا، اینجا ایران است.) دوم، ارائه اطلاعاتی که همه شخصیت‌ها از آن باخبر نیستند. تحت بهترین شرایط، این اطلاعات از طریق یکی از شخصیت‌ها طوری ارائه می‌شود که شخصیت یا شخصیت‌های دیگری را به انجام کاری مجبور کند و به خواننده نیز اطلاعات لازم را بدهد.

۹- پیش آیند: عطش دانستن آنچه بعدا اتفاق می‌افتد
تنش دراماتیک ایجاب می‌کند که تماشاچی، مشتاق آن چیزی باشد که قرار است اتفاق بیفتد. هرچه این اشتیاق زیادتر باشد درگیری تماشاچی زیادتر و فعالانه‌تر است. نمایشنامه نویش برای ازدیاد درصد اشتیاق تماشاچی به آنچه قرار است اتفاق بیفتد از تکنیکهای فراوان پیش آیند استفاده می‌کند. این تکنیکها در عین حال کلید شناسایی آنچه را که نمایشنامه نویس مهم می‌داند، بدست می‌دهند.

۱۰- شخص (شخصیت) ناپیدا
کاراکتر اساسا توسط کاری که انجام می‌هد ماهیت اصلی خود را عیان می‌کند. حتی بهترین نمایشنامه نویسان نیز تنها اسکلتی از کاراکتر بدست می‌دهند. چرا که آنچه تماشاچی می‌بیند ارتباط بسیار با بازیگری دارد که آن نقش را اجرا می‌کتد. علاوه بر این، کاراکتر ذهنی‌ترین جزء یک درام است. هرکدام از ما کاراکتر را به شیوه خاص خود می‌بینیم و می‌پذیریم و این بینش، رابطه مستقیم با طبیعت ذاتی شخص ما دارد. بهترین طریق خواندن یک نمایشنامه و درک شخصیتهای آن این است که اسکلت آنها را آنچنان که از عملهایشان مشاهده می‌شود بشناسیم.

۱۱- تصویر (ایماژ)
تصویر یا ایماژ، از چیزی که می‌دانیم استفاده می‌کند تا چیزی را که نمی‌دانیم به ما بیاموزد. «فلانی مثل شتر راه می‌رود.» چیزی که ما نمی‌دانیم (فلانی چگونه راه می‌رود) با استفاده از چیزی که ما می‌دانیم (شتر چگونه راه می‌رود)، برای ما توصیف شده است. تصاویر، برای ما توصیف شده است. تصاویر، معانی ای را تداعی می‌کنند که الزاما از یک تماشاچی تا تماشاچی دیگر یکسان نیست. در نتیجه آنها با افراد، ارتباطی خاص و منحصر به فرد ایجاد می‌کنند.

۱۲- موضوع
موضوع، یک مفهوم خیالی است که بوسیله عمل نمایش، حقیقی و پابرجا می‌شود. موضوع، معنای نمایش نیست. موضوع، نتیجه ای است که از کارکرد نمایش منتج می‌شود. لذا وقتی می‌توانید بدنبال موضوع نمایش بگردید که خودرا کاملابا عناصر اساسی آن آشنا کرده باشید.

قسمت سوم: فوت و فن حرفه تئاتر

۱۳- اعتماد به نمایشنامه نویس

۱۴- عوامل عمومی: جو، حالت
شاید به این دلیل که طراحان باید در خلق حالت نمایش موثر باشند، غالبا تشویق می‌شوند که نمایش را از دیدگاه جو آن بخوانند. تقریبا هیچ چیزی بدتر از این نمی‌شود. یک نمایشنامه، درست مانند زندگی، ترکیبی است از ویژگیهای خاص. جو، یک نتیجه عام است که از کیفیت‌های ویژه ای منتج می‌شود. این ویژگیها را بیابید تا جو خودبه خود آشکار شود. اگر با جو شروع کنید آنگاه ویژگیهای کیفیتی نمایش برای همیشه زنده به گور خواهند شد. تنها از طریق خواندن نمایش برای کشف حالت و جو است گه یک اجرای چهار ساعته از هملتی افسرده حاصل می‌گردد. هیچ تماشاچی ای نمی‌خواهد، حتی بخاطر هنر هم که شده، تا این حد خسته و بیزار شود!

۱۵- نقطه اوج
در نقطه ای در اواخر نمایش، نیروهای اصلی متضاد، با هم برخورد پیدا می‌کنند. آن ستیز نهایی، به استقرار تعادل نیروها منتج می‌گردد. این، یا همان سکونی است که نمایش با آن شروع شده است و یا یک سکون تازه می‌باشد. خیلی از خوانندگان، از دیدن شکل کلی نمایش به صورت صعودی تدریجی و پله به پله همراه با جزیانی شدید به سوی نقطه اول، بهره گرفته و ادامه آن را افت سریع و فشرده ای می‌دانند که به آخرین سکون نمایش منجر می‌شود

۱۶- آغازها، پایان ها
پایان هر نمایش (لحظاتی بین نقطه اوج و پایین آمدن پرده) می‌تواند آغاز نمایش دیگری باشد، زیرا که آن نیز سکون است و نمایش با سکون آغاز می‌شود. به همین ترتیب، شروع هر نمایش می‌تواند پایان نمایش دیگری بوده باشد. تصور نمایشی که ممکن است در سکون آغازین هملت پایان گرفته باشد زیاد دشوار نیست. و پایان شهریار ادیپ در حقیقت بسیار شبیه آغاز نمایش دیگری است که سوفکل سالها بعد آن را نوشت. یک خواننده دقیقحتما در نظر خواهد داشت که چگونه نمایشی می‌توانسته به نمایشی که او هم اکنون مطالعه می‌کند منتهی شود. نمایشی که ادامه سکون نهایی نمایش در حال مطالعه است نیز باید در نظر گرفته شود. این دقت، به خواننده کمک خواهد کرد که عمل نمایش در حال مطالعه را در معیار عظیم دنیار آن روشن‌تر ببیند، نه اینکه فقط به صورت یک سری وقایع مقطع و نامربوط به مطالعه آن بنشیند.

۱۷- دوباره خوانی
یک بار خواندن نمایشنامه، حتی سطح آن را هم لمس نخواهد کرد. اکنون که شما تکنیک خواندن یک نمایش را فر گرفته اید، متوجه هستید که برای شروع، احتیاج به چندبار خواندن آن نمایش دارید. هرگز فقط با یک بار یا دوبار خواندن وارد اولین جلسه تمرین و یا کلاس خود نشوید. این کار شما مانند این است که در حالی که روی جاده یخ بسته ای به طرف پرتگاه سر می‌خوردید بخواید آموزش رانندگی ببینید. کلمات درون یک نمایشنامه برای این نوشته شده اند که با صدای بلند ادا بشوند. قبل از اولین تمرین یا جلسه خوانش، نمایشنامه تان را برای خودتان با صدای بلند بخوانید.


شیوه فنی نمایشنامه خوانی: از پایان تا آغاز و از آغاز تا پایان / دیوید بال؛ مترجم محمود کریمی حکاک – تهران: لوح سیمین، ۱۳۷۸
نوسا – کتابخانهٔ مجلس

 


:: برچسب‌ها: معرفی کتاب , فینانو , نمایشنامه
نویسنده :
روش فیلمنامه نویسی بر اساس الگوی کانتور / استاد شیخ انصاری

به نام خدا

مباحث آموزشی تبیان

لیلا قربانی

روش و الگوی ساختاری پرسشی (کانتور)

خب سلام به همگی

جلسه ی قبلی که داشتیم ازتون خواستم تو طرحاتون به این 4 تا سوال جواب بدید.

ا- شخصیت اصلی داستان کیست ؟

2- شخصیت اصلی قصد انجام / تکمیل / اجرای چه کاری را دارد؟

3- چه چیزی / کسی و ... مانع انجام / تکمیل / اجرای هدف قهرمان است ؟

4- اگر قهرمان به هدف خودش نرسد، چه اتفاقی می افتد؟

خب در مورد شخصیت  که باید صفتی داشته باشه که حس همدلی و سمپاتی را برای مخاطب داشته باشه تا مخاطب  دوس داشته باشه  داستان شخصیت شما را بشنوه و ببینه توضیحات دادیم .

برای مثال گفتیم که :

کسی که عاشقه / زنی که نازا هست / اون دسته افرادی که  زمین خورده ان و بلند می شن و از نو شروع می کنن 

این ها جزء دایره ی همدلی هستند.

ایده هایی که شخصیت  ما جزء دایره همدلی باشه ایده محکمتری محسوب می شه.

خب چون رو این ها توضیحات دادیم دیگه بحث نمی کنیم .

شما از این به بعد می تونید هر فیلم و یا داستان و یا فیلم نامه ای که می خونید را با این 4 تا سوال تو ذهنتون بسپارید. حتی برای تمرین می تونید موقع فیلم دیدن این ها را یادادشت کنید.

اما این چهارتا سوال محوری خودش  یه ساختار نمایشی کامل را تشکیل میده .

ساختار کانتور

پرده ی سوم

بخش دوم پرده ی دوم

بخش اول پرده ی دوم

پرده ی اول

D

C

B

A

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

حدود یک چهارم

عنوان پرده :

فداکاری

عنوان پرده :

 مبارزه

عنوان پرده :

حیرانی و سرگردانی

عنوان پرده :

یتیمی و بی پناهی

در این مرحله شخصیت برای رسیدن به هدف دست به فداکاری و ایثار می زند و ممکن است خودش سرمشق بگیرد و در کل متحول می شود.

تلاش شخصیت و مبارزه ی او برای رسیدن به سوال قطعی

حتی ممکنه تو این مرحله شخصیت گول خورده باشه و بفهمه که مثلن ماجرا یه چیز دیگه اس یا مقصر کس دیگه ای هست .

در این مرحله شخصیت دچار حیرانی و سرگردانی است و تصمیم می گیره که کار را می تونه انجام بده یا نه و درست در پایان این بخش انتهای حیرانی شخصیت هست.

در انتهای این پرده ما باسوال محوری نمایش رو به رو می شویم  که دارای 2 ویژگی می باشد :

1-تضمین همراهی مخاطب با انتخاب شخصیت همدلانه

2-تعیین یک هدف و انگیزه ی الزام اور که مخاطب را برای پی گیری داستان با خود بکشاند.جواب سوال محوری بله یا خیر است و کل فیلم  ما و در حقیقت تکنیک اصلی فیلم به تاخیر انداختن رسیدن به جواب این پرسش است.ما باید با گزینه های مناسب  تا حد امکان رسیدن به جواب را به تاخیر بیندازیم.

4

14

14

12

 

 

 

خب این جوری شد  که :

A : یتیمی و بی پناهی

B : حیرانی و سرگردانی

C : مبارزه

D: فداکاری و ایثارگری

از این روش تا مرحله ی سیناپس استفاده می کنیم.

سیناپس همونطور که گفتم قبلن تشکیل می شه توالی رویدادهای زمانی اتفاق افتاده که علت و معلول درش مشخصه. اما تو داستان ما بضن زنجیره ی علت و معلولی محکمی نداریم و توالی رویدادها به صورت خطی و از اول شروع می شه .

حالا

فیلمنامه : پرده +  طرح و سیناپس (plot point) +صحنه + ضربان (توضیح صحنه )+ دیالوگ

توضیح صحنه که بهش می گیم ضربان منظور این هست که در توضیح صحنه شما  به صورت ضربان دار مخاطب را با خودتون همراه می کنید. مثلن در مورد شخصیت اطلاعات تدریجی میدید.  برای مثال شخصیت موقع سخنرانی راحت نیست  نمی تونه بشینه درست . بعد پا می شه یه کم می لنگه و ... بعد مخاطب می گه  اِ چرا اینجوریه . وا  بعد می رسیم به اینکه نشون میده یا دیالوگی داریم که این پاش مصنوعیه  که مخاطب می گه آهان  ...

خب منظور این بود.

حالا  می رسیم به یه فرمول  قاعده کلی

فرمول قاعده ی کلی که شما  می نویسید باید بین 60 تا 80 کلمه باشه.

شما باید در هر پرده به تعدای سوال جواب بدید  که سر جمع می شه 44 سوال.

من تعداد سوالات رو تو جدول بالا  گذاشتم.

سوالات اولیه

1-    زمانی که تیپ معینی  از اشخاص یا فرد  A را دارد یا انجام می دهد یا می خواهد  یا به دست می آورد

،

2-    زمانی که این اتفاق می افتد  آن فرد B  را به دست می آورد  یا انجام می دهد  یا تلاش می کند  یا امتحان می کند یا یاد می گیرد.

،

3-    تا اینکه C  برای او آکار می شود

،

4-     و به ناچار او می بایست با انجام عمل D  به آن واکنش دهد.

با توجه به این جواب دهید.

A : یتیمی و بی پناهی

B : حیرانی و سرگردانی

C : مبارزه

D: فداکاری و ایثارگری

 

به این سوالات که فرمول قاعده ی کلی را می سازند در طرح جدیدتان جواب دهید و ایمیل کنید تا برای استاد شیخ انصاری بفرستم . این تکلیفی هست که استاد برای گروه ها تعیین کرده اند.

منتظرم.

 


:: برچسب‌ها: فیلمنامه نویسی پیشرفته , الگوی فیلمنامه نویسی , روش کانتور
نویسنده :
  • مطالب قدیمی‌تر »
  • آخرین عنوان های مطالب